|
هلن: تحمل تماشای آدمها یی که می رفتند رستوران و لقمه های غذا رو می چپونن تو دهنشون نداشتم.وقتی از سر ناچاری می رفتم توی رستوران ؛دنج ترین و خلوت ترین جا رو انتخاب می کردم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم یواشکی غذا مو می خوردم و می زدم بیرون. تماشای آدمهایی که در رستوران با هم دیگه حرف می زنن و می خندن و غذا می خورند ؛تهوع آور بود..... داشتیم درباره ی فیلم راتاتوی حرف می زدیم که بحثمون کشید به غذا وغذا خوردن . گفت:مثلاً می بینی وقتی می ری رستوران چقدر غذا بیشتر بهت می چسبه و لذت می بری.تماشای آدمهایی که راحت و آرام نشسته اند پشت میز هاشون و دارن با اشتها و ولع لقمه های کوچیک غذا رو تو دهنشون مز مزه می کنند تو رو هم به اشتها می یاره.مگه نه؟ ...و من در اون لحظه،درست در اون لحظه احساس کردم که در درونم اتفاقی افتاد... اولین داستان مجموعه ی (یک روز قشنگ بارانی)رو به خاطر همین دوست دارم.داستان آدمی (آدم که نه ،فرشته ای )که بزرگترین رسالتش در این دنیا آنست که عینک بدبینی را از چشم های یکنفر بردارد و عینک خوشبینی را جایگزینش کند .می تونم تا حدی احساس هلن رو درک کنم وقتیکه در پایان داستان از اینکه می بینه جا پای آنتوان گذاشته غرق در لذت می شود.ادم های بدبین همیشه دوست دارند ناجی پیدا بشه و آنها را با زندگی آشتی دهد.اگر این ناجی پیدا شود برای این آدم بدبین یک چیز مسلم است:ناجی خود را هرگز ترک نخواهد کرد. ادت معمولی: از نظر دوستهام شبیهه قصه های پریان بود.من می تونستم با نویسنده ی محبوبم که سالها عاشقانه دوستش داشتم ملاقات کنم. شب قبلش از خوشحالی و ذوق مرگی خوابم نبرد و روز بعد چند بار جلوی آینه خودمو بر انداز کردم و انواع و اقسام تیپ ها رو زدم و ازمادر و خواهرم نظر خواستم .تقریباً کل مسیر رو تا دفتر نویسنده ی محبوبم پرواز کردم و خدا می دونه چند بار در دلم گفتم:آروم باش ،مهتاب آروم باش. موقعی چشمم به نویسنده ی محبوبم خورد که در احاطه ی چندین دختر جوان و جذاب و سینه چاکش بود.آیا می دانست،دختر خجالتی و کم حرف(بهتره بگم لال!)ی که روبروش نشسته بود و مستاصل داشت تعداد تارموهای سفید شده ی او را می شمرد تا چقدر شیفته اش بود. :خب،حالتون خوبه؟ :..... :حالتون خوبه؟ :..... :خانم؟ :..... اینکه مسیر بازگشت از دفتر نویسنده ی محبوب تا خانه به نظرش طولانی ترین و خسته کننده ترین راهی بود که به عمرش رفته(همون مسیری که موقع رفت کوتاهترین و زیباترین مسیری بود که در زندگی دیده بود!)خیلی مهم نبود.مشکل اصلی وقتی بود که کلید رو توی در چرخاند و چشمش به مادر و خواهرش افتاد که مشتاق و سراپا گوش دم در اتاقش منتظر بودند تا او دیدار رویاییش!!! را برایشان باز گوید. چقدر دوست داشت خدا فرصت دیگری به او بده.برای اولین بار در زندگی آرزو می کرد زمان به عقب بر گرده تا او بتونه گند کاریش رو جبران کنه .اما نه...فایده ای نداشت. امانوئل اشمیت انقدر آدم ماهی هست که به عنوان خالق داستان (ادت معمولی)این فرصت دو باره رو در اختیار ادت معمولی بذاره تا بتونه همه چیز رو راست و ریس کنه. دوست دارم برای نویسنده ی محبوبم یک نامه بنویسم .بنویسم: (وقتی یک روز ،که امیدوارم هر چه دیرتر سر برسه،به بهشت رفتید خدا بهتون نزدیک خواهد شد و بهتون خواهد گفت:آقای ...،یک عالمه مردم می خوان برای کارهای نیکتون روی زمین ازتون تشکر کنن ))و در بین این میلیون ها آدم مهتاب معمولی هم هست.مهتاب معمولی که ببخشید ولی طاقت نداشت تا اون وقت صبر کنه)). کسی چه می دونه شاید شانس بیارم و نویسنده ی محبوبم موقعی که از عالم و ادم خسته شده و می خواد خودشو غرق کنه ،دست کنه تو جیبش و ورقه ی مچاله شده ی به نظر بی اهمیتی و در بیاره و نامه ی منو توش بخونه و بیاد در خونه ی منو بزنه ...اگر این اتفاق نیفته ؛چاره ای نیست جز اینکه شب و روز دعا کنم بهشتی وجود داشته باشه و خدایی که مثل اشمیت مهربون و پر احساس باشه. اینکه که مجموعه داستان (یک روز قشنگ بارانی)رو انقدر دوست دارم .نه فقط بخاطر احساس نزدیکی و همذات پنداری که در برهه ای از زندگی خودم و بعضی آدمهای این مجموعه دیدم (و تصور می کنم هر کس دیگری هم می تواند شباهتی میان خود وآدمهای داستان هلن،ادیل،لیلی،ادت،امه و....بیابد)، نه فقط بخاطر علاقه ی قلبی و قدیمی که پس از خواندن نمایش عالی (خرده جنایتای زنا شوهری)و (نوای اسرار آمیز) نسبت به اشمیت پیدا کردم کردم.نه فقط بخاطر اینکه این کتاب را زمانی خواندم که در به در به دنبال معجونی سحر انگیز برای آرامش یافتن بودم و....که همه اینها هم هست ،اما دلیل مهمتری هم دارم.....نه،دلیلش را نمی گویم.باید خودتان به سراغ کتاب بروید ،ببنید نویسنده در چه سالی ،در چه قرنی و در چه جوی کتاب را نوشته،بعد داستان ها را بخوانید و از همه مهمتر با تمام وجود باورشان کنید؛آنوقت منظورم را می فهمید. مهتاب + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:57 توسط مهتاب |
|
| ||||||