|
نمي خواستم چيزي بنويسم.گاهي مظلوميت يک آدم و بي وفايي به يک هنر مند آنقدر شديد و آنقدر دردناک است که نمي توان سخني گفت. بايد در تنهايي و سکوت اشک ريخت و به اين فکر کرد که از فردا بايد به نبود عزيزي فکر کني که بسيار به او مديوني. بايد در تنهايي و سکوت به صفحه ي تلويزيون زل بزني که هزار و يک خبر بي اهميت و مضحک به اشاره اي ولو کوتاه و گذرا به کوچ هنر مند بزرگي چون رادي ارجحيت دارد. بايد در سکوت و تنهايي به آقا گل وموسي و انيس و گيلان و جلال و ساناز بينديشي. بايد در سکوت و تنهايي به بغض فرو خورده ي حميد امجد و محمد چرم شير و اشک هاي محمد رحمانيان که در پاسي از شب وبا منت و لطف دوستان مي توانند نيم ساعتي !درباره ي پنجاه سال عمر پربار هنرمندي چون رادي حرف مي زنند بنگري . بايد به آهسته با گل سرخ ،به شب روي سنگفرش خيس به تانگوي تخم مرغ داغ به مرگ در پائيز به لبخند باشکوه آقاي گيل و....بينديشي و اشک بريزي. بايد دلت از اين پس براي گيلان باراني براي رشت سرسبز بسوزد که فرزند خلف خود را از دست داده ،تنها کسي که مي توانست ملودي اين شهر باراني را براي تو باز خواند. دلم گرفته ،دلم سخت گرفته ....اين عمر پربها و اين همه نمايشنامه ي شاهکار و ...اينهمه مظلوميت. پائيزه بدي است .اول قيصر رفت و حالا تو .نامه ات به استاد بيضايي عزيز که اميدوارم ساليان سال از برکت وجودش بهره ببريم را مي خوانم و به تو مي انديشم به تو يي که با نوشته هايت براي من دنياي کوچک زيبايي ساختي و بسيار به من آموختي. ...و از فردا صبح در اين شهر دلگير و غم گرفته ديگر مرد آرام و مهرباني نيست تا پشت ميز کار اتاق کوچکش بنشيند و برايمان بگويد آنچه بايد گفت را. قصه گو خود قصه شد.......... + نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 21:40 توسط مهتاب |
|
| ||||||