|
با هزار بدبختی کلیدو از جیبم در میارم و قفل در رو باز می کنم ،تو دستم پر از پاکت های رنگارنگ آبمیوه و قوطی های کمپوته،به محض باز شدن در پدر بزرگمو می بینم که روبروم ایستاده.... اسفند 1376؛چند روزی بیشتر به عید نمونده،از سرما دارم یخ می زنم زنگ درو با فشار می زنم،پدر بزرگ در رو باز می کنه ،مادربزرگ داره لاله های قرمز خوشرنگ و بزرگ رو با احتیاط دستمال می کشه.تلفن زنگ می زنه من و زندایی هجوم می بریم طرفش ،مادربزرگ می گه مژگانه.حدسش درسته،خاله خبر خوشی می ده،فردا قراره آخرین نوه ی خانواده ی بزرگ ما به دنیا بیاد....به نظر ما پارسا زیبا ترین چشم های دنیا رو داره،پدربزرگم استیو مک کوئین! صداش می کنه .موقع تحویل سال همه دور سفره ی هفت سین جمعند.عید زودتر از همه جا به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ میاد.مثل همیشه مامانجونی برای همه ی بچه ها سبزه سبز کرده.مثل همیشه عطر سنبل همه جا رو گرفته.مثل همیشه هر هفت تا سین کامل و بی نقص توی سفره چیده شدن.مثل همیشه به بچه ها تذکر می دن تا دلشون می خواد خودشونو با میوه و شیرینی و شکلات خفه کنند تا وقتی مهمانها می آیند جلوی اونها مثل قحطی زده ها به تنقلات هجوم نبرند. مثل همیشه همه اینجا جمعند،نوه ها و دامادها و عروس و دختر ها و پسرها و دایی جان و دختر دایی ها و....همه جمعند.دایی مثل همیشه ما رو از خنده رو ده بر می کنه و مادربزرگ و پدربزرگ اسکناس های نوی لای قرآن رو می دن به ما. زل می زنم به باغچه ی پر گل پدر بزرگ و دعای یا مقلب رو می خونم و از صمیم قلب دعا می کنم:(خدایا این آرامش و خوشبختی رو از ما نگیر.) مهتاب :سلام بابابزرگ. بابابزرگ:سلام عزیزم،چی شده؟ مهتاب:هیچی نگران نباش. به چشم های پف آلود ناشی از کم خوابیش نگاه می کنم.به سرعت می روم طرف آشپزخونه .پس از چند ثانیه مکث همونطور که پشتم بهشه و صدام می لرزه،می گم:مامانجونی می خواد بیاد خونه. تابستان 1376:....همه خونه ی مادر بزرگ جمعیم.از این سر خانه تا آن سر سفره ی بزرگی پهن کردند و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش گذاشتن.ما بچه ها سر گرم بازی با پارسای شیرین و خنده روییم.زنها داخل آشپزخانه مشغول پچ پچ کردن و مردها دور سفره مشغول غر زدن که پس چی شد این ناهار؟...فضولی کردنم نتیجه میده و بالاخره سر از پچ پچ زنها تو آشپزخونه در میارم،بالا خره امید(پسر دایی مادرم)یکی رو پسندید.دختر همسایه ست،خوشگله و تحصیلکرده و خانم!مادربزرگ از صمیم قلب می خنده و خوشحاله:...پس چی که آرزو دارم؛من تو دار دنیا یک برادر دارم و یک پسر برادر.مادربزرگ با مامان می رند خرید،پارچه بگیرن بدن بدوزن.مامانجونی همیشه به لباس هاش حساسه.باید یک : لباس شب شیک و سنگین باشه.ما به آلبوم عکس های مادربزرگ نگاه می کنیم و به لباس های دکلته ی خوشرنگی که پیش از انقلاب می پوشید حسرت می خوریم!مراسم نامزدی چند هفته بعده ،اما از حالا تو خونه ما دربزرگ که دو تا کوچه پایین تر از خونه ی دایی جونه جشن و پایکوبی برپاست.از حالا همه به فکر انتخاب لباس و آرایشگاه و غیرند....آخ که همه چیز چقدر خوبه. سر گیجه گرفتم ،منو فرستادن تا خونه رو جمع و جور کنم ،اما آخه اینجا که همیشه تر و تمیزه.خونه ی مادربزرگ مثل گل می مونه،پس من چیکار کنم؟!در کابینت رو باز می کنم و استکان های لبه باریک و براق رو بر می دارم و می ذارم تو سینی .سماور رو پر کردم و صدای غلغلش در اومده...مثل همیشه دستمو می سوزونم. زمستان 1377.دیگ بزرگ شله زرد رو گذاشتن زیر داربست درخت مو تا برف نشینه توش.مامان و خاله و زندایی راست و چپ حرص می خورن و به ما می گن انقدر نیان طرف دیگ،داغه،آخرش می سوزین ها.ما بچه ها عاشق موقعی هستیم که زعفرون و کره ها رو می ریزن توی برنج سفید و رنگش می شه زرد .مادربزرگ می گه به وقتش همتونو صدا می کنم دیگو هم بزنین و صلوات بفرستین و دعا کنین.امید و نامزدش دست دردست هم از راه می رسن.عجب برف خوشگلی داره می یاد.مادربزرگ برای هر دوتاشون اسفند دود می کنه و می گه اول از همه اونا باید دیگو هم بزنند و حاجتشونو بگیرن! پدربزرگ رفته سر وقت کتاب مثنوی.می خواد یک جوری درون آشفته ی خودشو آروم کنه.تلفن زنگ می زنه . :الو،مامان چه خبر ؟ :هیچی داریم مراحل ترخیصو انجام می دیم . :کی می یان؟ :معلوم نیست. :دکترها چی می گن؟ (کلافه و خسته):نمی دونم،نمی دونم. تابستان 1378.پارسا گریه و بی تابی می کنه.مامانم می خواد ساکتش کنه اما نمی تونه.مردها همه رفتن توی اتاق و دارن با هم بحث می کنن.پدر بزرگ آرام گوشه ای نشسته و فکرمی کنه.دایی کلافه و عصبی پشت سر هم سیگار می کشه.پدرم همه رو به آرامش دعوت می کنه و خاله و شو هر خاله راه حل های مختلف و بررسی می کنن.مادربزرگ جانمازشو پهن کرده و داره با صدای بلند دعا می کنه:خدایا ،شادی بچه های منو ازشون نگیر.گوشه های مفاتیح پر از نذر و نیاز های مادربزرگه .فردا صبح چشممو که باز می کنم ،م یبینم همه ی زنها دارن وسایل خانه ی مادربزرگ رو به سرعت باد جمع می کنن.تمام کریستالهای سنگین توی بوفه.گلدان ها و میوه خوری ها.تلویزیون و ویدئو،مادربزرگ نگرانه راحتی های بزرگ آمریکاییشه:بذارین روشون ملحفه بندازم،آسیب نبینن.دایی تو حیاط به محمد و رضا(برادر و پسر خاله م )می گه برن سیگار بخرن.زندایی می گه:سعید،بسه دیگه.می دونی این چندمیه؟! مامان و خاله همون طور که دارن وسایلو جمع می کنن به مادربزرگ دلداری می دن. :همه چی درست می شه. ما باید ا زاین خونه بریم!آخه چرا؟!یعنی من باید از خانه ی درندشتی که اینهمه خاطره ی خوب ازش دارم دل بکنم.من عاشق این باغچه ی پر از گل و سبزی ام.آخه چی شده؟هیچ کس به پرسش های من پاسخ صریحی نمی دهد.آژانس اومده.آژانس؟!پس چرا هیچ ماشینی تو حیاط نیست؟!چی شده؟!.مادربزرگ از خونه می یاد بیرون.دایی می ره جلو و دست مادربزرگ رو می بوسه. :من همه چیو درست می کنم. مادربزرگ سر دایی و می بوسه:هزار تا از این زمین ها و ماشین ها و اسباب اثاثیه ها فدای یک تار موی تو ،عزیزم.... همه خونه ی ما جمعند.همه انگار دارن قایم باشک بازی می کنن.پچ پچ می کنن.به ما بچه ها اکیداً دستور داده شده پامونو از خونه بیرون نذاریم و با هیچ آدم مشکوکی حرف نزنیم.نصف وسایل مادربزرگ ، تو انبار و راهروی خونه ی ما پخش و پلاست.مادربزرگ هر شب سر نماز گریه می کنه.همه خسته و کلافه و عصبی هستند.دایی ورشکست شده.پول آپارتمانهایی که پیش فروش شده و خانه ی مادر بزرگ و زمین پدری و ماشین ها و....کافی نیست.هنوز خیلی خیلی کم دارن.دو تا گونی پر از چک های برگشتی و صد تایی شاکی ....روزگار مصیبت شروع شده..... زنگ می زنند.جلوی آیفون ایستادم.تصویر مادربزرگ نحیف و رنجورم رو که به دایی و دامادهاش تکیه داده از آیفون می بینم و ....نمی خواهم باور کنم .با صدای پدربزرگ به خودم می آیم . :پس چرا درو باز نمی کنی دخترم. در رو باز می کنم .تمام بدنم می لرزه.به خودم می گم :آروم باش . باید به مادربزرگ خوش آمد بگی و روحیه ات رو حفظ کنی....امید داشته باش....امید بهار 1380:مادربزرگ توی سفره ی هفت سین عکس بابابزرگ و دایی و دایی جون رو گذاشته .دلم بد جور گرفته .دوتایی نشستیم کنار سفره ی هفت سین و آرام آرام اشک می ریزیم. این دومین سالیست که از آنها دوریم.طی این دو سال من مونس و همنشین همیشگیه مادربزرگم.تو زمستان زیر کرسیه گرم و نرمش می نشینم و با هم از ایام خوش گذشته یاد می کنیم.با حسرت به روزهایی می اندیشیم که همه دور هم جمع بودیم .به مسافرتهای دلچسب تابستانی و ....من ،راستش هیچ امیدی ندارم به اینکه روزگار بار دیگر روی خوش به ما نشان دهد اما مادربزرگ همواره و در هر شرایطی امیدوار است و ...من چقدر به این همه امید و ایمان حسرت می خورم.امید و ایمانی که مادربزرگ را در بدترین شرایط ممکن ،چهار پنج سال تمام سرپا نگه می دارد تا دوری پدر،پسر و برادرش را تاب بیاورد و برای خانواده های آنان پشت و پناه باشد.....او این سالهای جهنمی را یک به یک پشت سر می گذارد ،اما..... باز هم شورای سه نفره ی مامان و خاله و دایی توی اتاق ....دیگه نمی شه از دست های مادربزرگ رگ گرفت به ناچار از پایش رگ گرفته اند.تماشای بدن رنجور و نحیفش برای هیچ کداممان قابل تحمل نیست.این سرطان،سرطان لعنتی حسابی از پا در آوردتش. بدتر از همه ،آگاهی مادربزرگ از بیماری خود است.در بستر دراز کشیده و ما اطراف او با چشمان اشکبار نشسته ایم. :من خودم پس انداز دارم.مراسمم را آبرومندانه اما نه چندان پرخرج بگیرید.سر سفره گریه نکنید مبادا غذا به کام مهمانها تلخ شود و.... این جملات آشنایند،بسیار آشنایند،نه؟!....مادربزرگ مثل مادر (علی حاتمی)سخن می گوید و وصیت می کند و....چقدر همه ی مادرها شبیه هم هستند. بهار1383:باز همه دور هم جمع شده ایم.باز هم روزهای خوشی به سراغمان آمده.درست که بزرگترها موهایشان بیش از پیش سفید شده .درست که همه آن دل و دماغ سابق را ندارند .اما باز هم همه با همیم.دایی و پدربزرگ و دایی جان همه با خانواده هایشان اینجایند.مادربزرگ با همان شور و شعف همیشگی سفره ی هفت سین را آماده می کند و زیر لب دعا می خواند. بهار1387:تصویر خندان مادربزرگ را اول از همه توی سفره ی کوچک و بی حال هفت سین می گذارم و سین ها را یکی یکی داخل سفره . به تصویر مادربزرگ نگاه می کنم و دلم می گیرد.نه تخم مرغ رنگی هایم و نه سبزه ها و نه این سفره هیچ کدام آن روح و طراوت را ندارند.آن فوت کوزه گری مادربزرگ را نوه ی اول او ندارد!بهار همیشه و اول از همه به خانه ی او می آمد و حالا او نیست. باز هم همه دورسفره جمع هستیم ،اما مادربزرگ در میانمان نیست.هیچ گاه روز آخری را که در آی سی یو مادربزرگ را با چشمان بسته و لوله ی اکسیژن بر دهان دیدم فراموش نمی کنم .دست و پیشانیش را بوسیدم و گفتم:مادربزرگ تمام خاطرات خوش کودکیم با تو عجین شده ،دوستت دارم و هیچ گاه فراموشت نمی کنم. ....و حالا؛دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده.این دلتنگی خیلی سخته ،اما باید بهش عادت کرد. مادربزرگ نازنینم،عیدت مبارک. + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:12 توسط مهتاب |
در زندگی زخم هایی هست..... (نگاهی به فیلم کفاره ساخته ی جو رایت) در دقایق ابتدایی فیلم ،براونی پس از آنکه سیسیلیا و رابی را از پشت شیشه ها و بی آنکه صدایشان را بشنود می بیند ،رهسپار باغ زیبایشان می شود، از دالان تو در تو و رو یایی باغ عبور می کند تا به خلوت خود پناه برده و با در آمیختن قوه ی تخیل و تصویری که دیده داستانی سر هم کند .این شاید بزرگترین تفاوت رابی و براونی است.دسته ای از آدم ها مانند براونی می توانند با ادغام گوشه ای از واقعیات زندگی و تخیل بی حدشان داستانی خلق کنند و عده ای هم مانند رابی ساده دل و مهربان حتی قدرت نوشتن یک نامه ی چند خطی و ابراز علاقه ی ساده به محبوب برایشان کاری بس دشوار و سخت است.اینگونه است که آدم هایی مانند براونی گاه با همان قدرت خارق العاده ای که در اختیار دارند می توانند زندگی اطرافیانشان را دستخوش تغییراتی تلخ و شیرین کنند ،براونی از آن دالان رویایی می گذرد تا تقدیر تلخی برای خواهرش رقم زند . رابی ،براونی کوچک و حساس را از عمق آب های خروشان رودخانه نجات می دهد تا احساسی بچه گانه (شبیه همان احساسی که بسیاری از ما در آن سن و سال نسبت به پسرهای جوان داشتیم!)شکل گرفته و براونی تقدیری رقم زند که سالها بعد خواهرش سیسیلیا تنها و بی پناه در عمق آبهای سرد و آلوده مدفون شود و معشوقه اش نیز در مکانی دورتر و کثیف تر از او در حالی چشم به رویایی محقق نشده دوخته ،بمیرد.با این حال همان گونه که گفتم امثال براونی می توانند تقدیر اطرافیان را به گونه ای تراژیک و یا بالعکس با پایانی خوش رقم زنند،پس وی می تواند رویایی محقق نشده ی خواهر و معشوقش را اگر نه در زمان حیاتشان که پس از مرگ به آنها باز گرداند.هر چند که در این میان نباید منکر غذابی شد که خود خالق از تقدیری که برای مخلوقانش رقم زده می برد.صدای تند و ممتد شاسی های ماشین تحریر در لحظات بحرانی ماجرا ،در مواقعی که می توانست سرنوشت به گونه ای دیگر رقم بخورد نشان دهنده ی عمق غذابی است که نویسنده می کشد و تداعی گر این جمله ی کلیشه ای و پر حسرت :کاش زمان به عقب باز می گشت تا من بتوانم جبران کنم....کاش... 1.جو رایت و باز هم اقتباس ادبی: در جایی خواندم رایت خود را طرفدار سر سخت رئالیسم بریتانیایی می داند.با این اوصاف انتخاب رمان محبوب و مشهور یان مک ایوان پس از غرور و تعصب آستین ،در راستای همان دغدغه ی همیشگی رایت است.کفاره یک درام حماسی عاشقانه ی عظیم است!که رایت در نمایش هر کدام از وجوه آن ،قدرت هدایت و خلاقیت خود را به رخ کشیده ونشان می دهد موفقیت غرور و تعصب به هیچ وجه اتفاقی نبوده است. هر چند که تقریباً در تمامی نقد ها برای نمایش تبحر کارگردانی رایت به صحنه ی مشهور دانکرک(رویارویی سربازان و مردم عادی در نزدیکی ساحل و شهر بازی)اشاره شده و این نمای طولانی بدون قطع را با آن تعداد سیاهی لشگر و لوکیشن عظیمش نشاندهنده ی تبحر رایت می دانند،به عقیده ی من قدرت خلاقیت رایت نه در این صحنه که بیشتر و پیشتر در نیمه ابتدایی فیلم خود را نشان می دهد.در گرد همایی خانواده ی اشرافی تالیس در یک روستای دور افتاده در اوایل دهه ی سی.بازی های فوق العاده ی بازیگران ،صداگذاری عالی ، موسیقی بی نظیر و اشراف کامل کارگردان به نوع زندگی و روابط خانواده های اشرافی بریتانیایی آن دوره به علاوه ی شیوه ی خلاقانه ی که برای روایت (نمایش دو واقعه ی حیاتی و سر نوشت ساز در زندگی هر سه شخصیت اصلی از دو منظر)بکار برده شده،خود را نشان می دهد.متاسفانه نیمه دوم فیلم به زیبایی و پختگی نیمه ی ابتدایی نیست و به یمن سکانس مشهوری که پیشتر بدان اشاره شد سرپا می ماند.ریتم فیلم در بعضی صحنه ها کند و کشدار است و سرنوشت قهرمانان در صحنه ی وداع شور انگیز سیسیلیا و رابی (سیسیلیا سوار بر اتوبوس قرمز رنگ از معشوق عازم جبهه اش خداحافظی می کند و دور و دور تر می شود و ما می دانیم که بازگشتی در کار نیست)در اواسط فیلم پایان آن را لو می هد.اگر رایت انرژی و دقتی همپای نیمه ی ابتدایی فیلم را برای نیمه ی دوم و صحنه های جنگ می گذاشت ،بی شک می شد تاوان را یک شاهکار خواند. با این حال فیلم در سر و شکل کنونی هم یک موفقیت تمام عیار برای کارگردان بسیار جوانش است و افسوس و حیرت از اینکه در بخش نامزد های دریافت جایزه ی بهترین کارگردانی اسکار نامی از رایت نیست! 2..موسیقی:شک نکنید که لیاقت مجسمه ی زرین اسکار را دارد. موسیقی ماریانلی با آن اوج و فرود های عالی و آن ترکیب بی نظیر صدای شاسی های ماشین تحریر با نوای پیانو که به شدت در خدمت مضمون اصلی اثر است از همان دقایق ابتدایی فیلم میخکوبمان می کند.اوج گرفتن صدای شاسی های ماشین تحریر در لحظات کلیدی ماجرا که نقشی سر نوشت ساز در وضعیت سه کاراکتر اصلی فیلم دارد در نیمه ی ابتدایی وهمراهی نوای مسحور کننده ی پیانودر لحظات تنهایی سه کاراکتر اصلی در نیمه ی دوم فیلم یک تنه ارزش آن را یکی دو ستاره ارتقا می دهد.علی رغم آنکه برایم انتخاب بهترین موسیقی از میان کار عالی بلترامی در 3:10 به یوما ،آلبرتو ایگلسیاس برای بادبادک باز و ماریانلی برای کفاره مشکل بود ،به موسیقی عالی فیلم جو رایت رای می دهم .هنگامی که در لحظات پایانی فیلم به چهره ی ونسا ردگریو که به ما زل زده نگاه می کنید به صحنه ی فوق العاده ای ابتدای فیلم و آن موسیقی عالی که براونی را همراهی می کند باندیشید . 3.بازی ها :برگ برنده ی فیلم بازی (رومولا گارای )است.بازیگری که ایفاگر نقش براونی 18 ساله است. بازی هر سه بازیگر نقش براونی ،سایرس رونان (به روال سالهای اخیر باز هم شاهد بازی حیرت انگیز از یک کودک در فیلم سینمایی هستیم و حال پس از کیشا کسل هیوز و ابیگل برسلین اینبار نوبت اوست)،رومولا گارای و ونسا ردگریو(علی رغم حضور کوتاه مدتش مثل همیشه تاثیر گذار است)بی نقص و عالی است .با این حال رومولا با سکوت ها ی آزار دهنده و ارتعاش صدا و چشم های غمگینش به زیبایی هر چه تمام تر درون متلاطم براونی و عذابی که می کشد را انعکاس می دهد.جیمز مک اوی نیز که با نارنیا و آخرین پادشاه اسکاتلند به سینمادوستان معرفی شد ،پس از ایفای نقش تام لفروی در جین شدن ،دراین فیلم همبازی کایرا نایتلی است و زوج بسیار موفقی را با وی تشکیل می دهد. کاملاً مشخص است نقش مثبت و منفعل رابی روی کاغذ آنچنان جای کار نداشته و این حضور قدرتمند مک اوی است که نقش را پر رنگ میکند .بازی مک اوی خصوصاً در تمام سکانس های مربوط به جنگ و در صحنه ی رو یارویی دوباره با سیسیلیا عالی است.کایرا نایلی خوب است اما نه به اندازه ی غرور و تعصب.علی رغم حضور مقتدرش به نقش دختر بزرگ یک خانواده ی اشرافی که همه چیزش را در راه وصال معشوق فدا می کند ،به اندازه الیزابت غرور و تعصب قوی نیست.جالب آنکه ابتدا قرار بوده نایتلی نقش براونی را بازی کند . علی رغم پیش بینی منتقدین مبنی بر نامزد شدن نایتلی و مک اوی برای اسکار هیچ کدام از این دو بازیگر شایسته ی نامزد شدن نبودند که این در مورد مک اوی ،بی انصافی است. + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 20:38 توسط مهتاب |
هلن: تحمل تماشای آدمها یی که می رفتند رستوران و لقمه های غذا رو می چپونن تو دهنشون نداشتم.وقتی از سر ناچاری می رفتم توی رستوران ؛دنج ترین و خلوت ترین جا رو انتخاب می کردم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم یواشکی غذا مو می خوردم و می زدم بیرون. تماشای آدمهایی که در رستوران با هم دیگه حرف می زنن و می خندن و غذا می خورند ؛تهوع آور بود..... داشتیم درباره ی فیلم راتاتوی حرف می زدیم که بحثمون کشید به غذا وغذا خوردن . گفت:مثلاً می بینی وقتی می ری رستوران چقدر غذا بیشتر بهت می چسبه و لذت می بری.تماشای آدمهایی که راحت و آرام نشسته اند پشت میز هاشون و دارن با اشتها و ولع لقمه های کوچیک غذا رو تو دهنشون مز مزه می کنند تو رو هم به اشتها می یاره.مگه نه؟ ...و من در اون لحظه،درست در اون لحظه احساس کردم که در درونم اتفاقی افتاد... اولین داستان مجموعه ی (یک روز قشنگ بارانی)رو به خاطر همین دوست دارم.داستان آدمی (آدم که نه ،فرشته ای )که بزرگترین رسالتش در این دنیا آنست که عینک بدبینی را از چشم های یکنفر بردارد و عینک خوشبینی را جایگزینش کند .می تونم تا حدی احساس هلن رو درک کنم وقتیکه در پایان داستان از اینکه می بینه جا پای آنتوان گذاشته غرق در لذت می شود.ادم های بدبین همیشه دوست دارند ناجی پیدا بشه و آنها را با زندگی آشتی دهد.اگر این ناجی پیدا شود برای این آدم بدبین یک چیز مسلم است:ناجی خود را هرگز ترک نخواهد کرد. ادت معمولی: از نظر دوستهام شبیهه قصه های پریان بود.من می تونستم با نویسنده ی محبوبم که سالها عاشقانه دوستش داشتم ملاقات کنم. شب قبلش از خوشحالی و ذوق مرگی خوابم نبرد و روز بعد چند بار جلوی آینه خودمو بر انداز کردم و انواع و اقسام تیپ ها رو زدم و ازمادر و خواهرم نظر خواستم .تقریباً کل مسیر رو تا دفتر نویسنده ی محبوبم پرواز کردم و خدا می دونه چند بار در دلم گفتم:آروم باش ،مهتاب آروم باش. موقعی چشمم به نویسنده ی محبوبم خورد که در احاطه ی چندین دختر جوان و جذاب و سینه چاکش بود.آیا می دانست،دختر خجالتی و کم حرف(بهتره بگم لال!)ی که روبروش نشسته بود و مستاصل داشت تعداد تارموهای سفید شده ی او را می شمرد تا چقدر شیفته اش بود. :خب،حالتون خوبه؟ :..... :حالتون خوبه؟ :..... :خانم؟ :..... اینکه مسیر بازگشت از دفتر نویسنده ی محبوب تا خانه به نظرش طولانی ترین و خسته کننده ترین راهی بود که به عمرش رفته(همون مسیری که موقع رفت کوتاهترین و زیباترین مسیری بود که در زندگی دیده بود!)خیلی مهم نبود.مشکل اصلی وقتی بود که کلید رو توی در چرخاند و چشمش به مادر و خواهرش افتاد که مشتاق و سراپا گوش دم در اتاقش منتظر بودند تا او دیدار رویاییش!!! را برایشان باز گوید. چقدر دوست داشت خدا فرصت دیگری به او بده.برای اولین بار در زندگی آرزو می کرد زمان به عقب بر گرده تا او بتونه گند کاریش رو جبران کنه .اما نه...فایده ای نداشت. امانوئل اشمیت انقدر آدم ماهی هست که به عنوان خالق داستان (ادت معمولی)این فرصت دو باره رو در اختیار ادت معمولی بذاره تا بتونه همه چیز رو راست و ریس کنه. دوست دارم برای نویسنده ی محبوبم یک نامه بنویسم .بنویسم: (وقتی یک روز ،که امیدوارم هر چه دیرتر سر برسه،به بهشت رفتید خدا بهتون نزدیک خواهد شد و بهتون خواهد گفت:آقای ...،یک عالمه مردم می خوان برای کارهای نیکتون روی زمین ازتون تشکر کنن ))و در بین این میلیون ها آدم مهتاب معمولی هم هست.مهتاب معمولی که ببخشید ولی طاقت نداشت تا اون وقت صبر کنه)). کسی چه می دونه شاید شانس بیارم و نویسنده ی محبوبم موقعی که از عالم و ادم خسته شده و می خواد خودشو غرق کنه ،دست کنه تو جیبش و ورقه ی مچاله شده ی به نظر بی اهمیتی و در بیاره و نامه ی منو توش بخونه و بیاد در خونه ی منو بزنه ...اگر این اتفاق نیفته ؛چاره ای نیست جز اینکه شب و روز دعا کنم بهشتی وجود داشته باشه و خدایی که مثل اشمیت مهربون و پر احساس باشه. اینکه که مجموعه داستان (یک روز قشنگ بارانی)رو انقدر دوست دارم .نه فقط بخاطر احساس نزدیکی و همذات پنداری که در برهه ای از زندگی خودم و بعضی آدمهای این مجموعه دیدم (و تصور می کنم هر کس دیگری هم می تواند شباهتی میان خود وآدمهای داستان هلن،ادیل،لیلی،ادت،امه و....بیابد)، نه فقط بخاطر علاقه ی قلبی و قدیمی که پس از خواندن نمایش عالی (خرده جنایتای زنا شوهری)و (نوای اسرار آمیز) نسبت به اشمیت پیدا کردم کردم.نه فقط بخاطر اینکه این کتاب را زمانی خواندم که در به در به دنبال معجونی سحر انگیز برای آرامش یافتن بودم و....که همه اینها هم هست ،اما دلیل مهمتری هم دارم.....نه،دلیلش را نمی گویم.باید خودتان به سراغ کتاب بروید ،ببنید نویسنده در چه سالی ،در چه قرنی و در چه جوی کتاب را نوشته،بعد داستان ها را بخوانید و از همه مهمتر با تمام وجود باورشان کنید؛آنوقت منظورم را می فهمید. مهتاب + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:57 توسط مهتاب |
نمي خواستم چيزي بنويسم.گاهي مظلوميت يک آدم و بي وفايي به يک هنر مند آنقدر شديد و آنقدر دردناک است که نمي توان سخني گفت. بايد در تنهايي و سکوت اشک ريخت و به اين فکر کرد که از فردا بايد به نبود عزيزي فکر کني که بسيار به او مديوني. بايد در تنهايي و سکوت به صفحه ي تلويزيون زل بزني که هزار و يک خبر بي اهميت و مضحک به اشاره اي ولو کوتاه و گذرا به کوچ هنر مند بزرگي چون رادي ارجحيت دارد. بايد در سکوت و تنهايي به آقا گل وموسي و انيس و گيلان و جلال و ساناز بينديشي. بايد در سکوت و تنهايي به بغض فرو خورده ي حميد امجد و محمد چرم شير و اشک هاي محمد رحمانيان که در پاسي از شب وبا منت و لطف دوستان مي توانند نيم ساعتي !درباره ي پنجاه سال عمر پربار هنرمندي چون رادي حرف مي زنند بنگري . بايد به آهسته با گل سرخ ،به شب روي سنگفرش خيس به تانگوي تخم مرغ داغ به مرگ در پائيز به لبخند باشکوه آقاي گيل و....بينديشي و اشک بريزي. بايد دلت از اين پس براي گيلان باراني براي رشت سرسبز بسوزد که فرزند خلف خود را از دست داده ،تنها کسي که مي توانست ملودي اين شهر باراني را براي تو باز خواند. دلم گرفته ،دلم سخت گرفته ....اين عمر پربها و اين همه نمايشنامه ي شاهکار و ...اينهمه مظلوميت. پائيزه بدي است .اول قيصر رفت و حالا تو .نامه ات به استاد بيضايي عزيز که اميدوارم ساليان سال از برکت وجودش بهره ببريم را مي خوانم و به تو مي انديشم به تو يي که با نوشته هايت براي من دنياي کوچک زيبايي ساختي و بسيار به من آموختي. ...و از فردا صبح در اين شهر دلگير و غم گرفته ديگر مرد آرام و مهرباني نيست تا پشت ميز کار اتاق کوچکش بنشيند و برايمان بگويد آنچه بايد گفت را. قصه گو خود قصه شد.......... + نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 21:40 توسط مهتاب |
|
| ||||||