تبليغاتX
سونات پاییزی

سونات پاییزی

با هزار بدبختی کلیدو از جیبم در میارم و قفل در رو باز می کنم ،تو دستم پر از پاکت های رنگارنگ آبمیوه و قوطی های کمپوته،به محض باز شدن در پدر بزرگمو می بینم که روبروم ایستاده....

اسفند 1376؛چند روزی بیشتر به عید نمونده،از سرما دارم یخ می زنم زنگ درو با فشار می زنم،پدر بزرگ در رو باز می کنه ،مادربزرگ  داره لاله های قرمز  خوشرنگ و بزرگ  رو با احتیاط  دستمال می کشه.تلفن  زنگ می زنه من و زندایی  هجوم می بریم طرفش ،مادربزرگ می گه مژگانه.حدسش درسته،خاله  خبر خوشی می ده،فردا قراره آخرین نوه ی خانواده ی بزرگ ما به دنیا بیاد....به نظر ما پارسا زیبا ترین چشم های دنیا رو داره،پدربزرگم استیو مک کوئین! صداش می کنه .موقع تحویل سال همه دور سفره ی هفت سین جمعند.عید زودتر از همه جا به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ میاد.مثل همیشه مامانجونی برای همه ی بچه ها سبزه سبز کرده.مثل همیشه عطر سنبل همه جا رو گرفته.مثل همیشه هر هفت تا سین کامل و بی نقص توی سفره چیده شدن.مثل همیشه به بچه ها تذکر می دن تا دلشون می خواد خودشونو با میوه و شیرینی و شکلات خفه کنند تا وقتی مهمانها می آیند جلوی اونها مثل قحطی زده ها به تنقلات هجوم نبرند. مثل همیشه همه  اینجا جمعند،نوه ها و دامادها و عروس و دختر ها و پسرها و دایی جان و دختر دایی ها و....همه جمعند.دایی مثل همیشه ما رو از خنده رو ده بر می کنه و مادربزرگ و پدربزرگ اسکناس های نوی لای قرآن رو می دن به ما. زل می زنم به باغچه ی پر گل پدر بزرگ و دعای یا مقلب رو می خونم و از صمیم قلب دعا می کنم:(خدایا این آرامش و خوشبختی  رو از ما نگیر.)

مهتاب :سلام بابابزرگ.

  بابابزرگ:سلام عزیزم،چی شده؟

مهتاب:هیچی نگران نباش.

به چشم های پف آلود ناشی از کم خوابیش  نگاه می کنم.به سرعت می روم طرف آشپزخونه .پس از چند ثانیه مکث همونطور که پشتم بهشه و صدام می لرزه،می گم:مامانجونی می خواد بیاد خونه.

تابستان 1376:....همه خونه ی مادر بزرگ جمعیم.از این سر خانه تا آن سر سفره ی بزرگی پهن کردند و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش گذاشتن.ما بچه ها سر گرم بازی با پارسای شیرین و خنده روییم.زنها داخل آشپزخانه مشغول پچ پچ کردن و مردها دور سفره مشغول غر زدن که پس چی شد این ناهار؟...فضولی کردنم نتیجه میده و بالاخره سر از پچ پچ زنها تو آشپزخونه در میارم،بالا خره امید(پسر دایی مادرم)یکی رو پسندید.دختر همسایه ست،خوشگله و تحصیلکرده و خانم!مادربزرگ از صمیم قلب می خنده و خوشحاله:...پس چی که آرزو دارم؛من تو دار دنیا یک برادر دارم و یک پسر برادر.مادربزرگ با مامان می رند خرید،پارچه بگیرن بدن بدوزن.مامانجونی همیشه به لباس هاش حساسه.باید یک : لباس شب شیک و سنگین باشه.ما به آلبوم عکس های مادربزرگ  نگاه می کنیم و به لباس های دکلته ی خوشرنگی که پیش از انقلاب می پوشید حسرت می خوریم!مراسم نامزدی چند هفته بعده ،اما از حالا تو خونه ما دربزرگ که دو تا کوچه پایین تر از خونه ی دایی جونه جشن و پایکوبی برپاست.از حالا همه به فکر انتخاب لباس و آرایشگاه و غیرند....آخ که همه چیز چقدر خوبه.

سر گیجه گرفتم ،منو فرستادن تا خونه رو جمع و جور کنم ،اما آخه اینجا که همیشه تر و تمیزه.خونه ی مادربزرگ مثل گل می مونه،پس من چیکار کنم؟!در کابینت رو باز می کنم و استکان های لبه باریک و براق رو بر می دارم و می ذارم تو سینی .سماور رو پر کردم و صدای غلغلش در اومده...مثل همیشه دستمو می سوزونم.

زمستان 1377.دیگ بزرگ شله زرد رو گذاشتن زیر داربست درخت مو تا برف نشینه توش.مامان و خاله و زندایی راست و چپ حرص می خورن و به ما می گن انقدر نیان طرف دیگ،داغه،آخرش می سوزین ها.ما بچه ها عاشق موقعی هستیم  که زعفرون و کره ها رو می ریزن توی برنج سفید و رنگش می شه زرد .مادربزرگ می گه به وقتش همتونو صدا می کنم دیگو هم بزنین و صلوات بفرستین و دعا کنین.امید و نامزدش دست دردست هم  از راه می رسن.عجب برف خوشگلی داره می یاد.مادربزرگ برای هر دوتاشون اسفند دود می کنه و می گه اول از همه اونا باید دیگو هم بزنند و حاجتشونو بگیرن!

 پدربزرگ  رفته سر وقت کتاب مثنوی.می خواد یک جوری درون آشفته ی خودشو آروم کنه.تلفن زنگ می زنه .

:الو،مامان چه خبر ؟

:هیچی داریم مراحل ترخیصو انجام می دیم .

:کی می یان؟

:معلوم نیست.

:دکترها چی می گن؟

(کلافه و خسته):نمی دونم،نمی دونم.

تابستان 1378.پارسا گریه و بی تابی می کنه.مامانم می خواد ساکتش کنه اما نمی تونه.مردها همه رفتن توی اتاق و دارن با هم بحث می کنن.پدر بزرگ آرام گوشه ای نشسته و فکرمی کنه.دایی کلافه و عصبی پشت سر هم سیگار می کشه.پدرم همه رو به آرامش دعوت می کنه و خاله و شو هر خاله راه حل های مختلف و بررسی می کنن.مادربزرگ  جانمازشو پهن کرده و داره با صدای بلند دعا می کنه:خدایا ،شادی بچه های منو ازشون نگیر.گوشه های مفاتیح پر از نذر و نیاز های مادربزرگه .فردا صبح چشممو که باز می کنم ،م یبینم همه ی زنها دارن وسایل خانه ی  مادربزرگ  رو به سرعت باد جمع می کنن.تمام کریستالهای سنگین توی بوفه.گلدان ها و میوه خوری ها.تلویزیون و ویدئو،مادربزرگ  نگرانه  راحتی های بزرگ آمریکاییشه:بذارین روشون ملحفه بندازم،آسیب نبینن.دایی تو حیاط به محمد و رضا(برادر و پسر خاله م )می گه برن سیگار بخرن.زندایی می گه:سعید،بسه دیگه.می دونی این چندمیه؟!

مامان و خاله همون طور که دارن وسایلو جمع می کنن به مادربزرگ  دلداری می دن.

:همه چی درست می شه.

ما باید ا زاین خونه بریم!آخه چرا؟!یعنی من باید از خانه ی درندشتی که اینهمه خاطره ی خوب ازش دارم دل بکنم.من عاشق این باغچه ی پر از گل و سبزی ام.آخه چی شده؟هیچ کس به پرسش های من پاسخ صریحی نمی دهد.آژانس اومده.آژانس؟!پس  چرا هیچ ماشینی تو حیاط نیست؟!چی شده؟!.مادربزرگ  از خونه می یاد بیرون.دایی می ره جلو و دست مادربزرگ رو  می بوسه.

:من همه چیو درست می کنم.

مادربزرگ سر دایی و می بوسه:هزار تا از این زمین ها و ماشین ها و اسباب اثاثیه ها فدای یک تار موی تو ،عزیزم....

همه خونه ی ما جمعند.همه انگار دارن قایم باشک بازی می کنن.پچ پچ می کنن.به ما بچه ها اکیداً دستور داده شده پامونو از خونه بیرون نذاریم و با هیچ آدم مشکوکی حرف نزنیم.نصف وسایل مادربزرگ ،  تو انبار و راهروی خونه ی ما پخش و پلاست.مادربزرگ  هر شب سر نماز گریه می کنه.همه خسته و کلافه  و عصبی هستند.دایی ورشکست شده.پول آپارتمانهایی که پیش فروش شده و خانه ی مادر بزرگ و زمین پدری و ماشین ها و....کافی نیست.هنوز خیلی خیلی کم دارن.دو تا گونی پر از چک های برگشتی و صد تایی شاکی ....روزگار مصیبت شروع شده.....

زنگ می زنند.جلوی آیفون ایستادم.تصویر مادربزرگ نحیف و رنجورم رو که به دایی و دامادهاش تکیه داده از آیفون می بینم و ....نمی خواهم باور کنم .با صدای پدربزرگ به خودم می آیم .

:پس چرا درو باز نمی کنی دخترم.

در رو باز می کنم .تمام بدنم می لرزه.به خودم می گم :آروم باش .

باید به مادربزرگ خوش آمد بگی و روحیه ات رو حفظ کنی....امید داشته باش....امید

بهار 1380:مادربزرگ  توی سفره ی هفت سین عکس بابابزرگ و دایی و دایی جون رو گذاشته .دلم بد جور گرفته .دوتایی نشستیم کنار سفره ی هفت سین و آرام آرام اشک می ریزیم.

این دومین سالیست که از آنها دوریم.طی این دو سال من مونس و همنشین  همیشگیه مادربزرگم.تو زمستان زیر کرسیه گرم و نرمش می نشینم و با هم از ایام خوش گذشته یاد می کنیم.با حسرت به روزهایی می اندیشیم که همه دور هم جمع بودیم .به مسافرتهای دلچسب تابستانی و ....من ،راستش هیچ امیدی ندارم به اینکه روزگار بار دیگر روی خوش به ما نشان دهد اما مادربزرگ همواره و در هر شرایطی امیدوار است و ...من چقدر به این همه امید و ایمان حسرت می خورم.امید و ایمانی که مادربزرگ را در بدترین شرایط ممکن ،چهار پنج سال تمام سرپا نگه می دارد تا دوری پدر،پسر و برادرش را تاب بیاورد و برای خانواده های آنان پشت و پناه باشد.....او  این سالهای جهنمی را یک به یک پشت سر می گذارد ،اما.....

باز هم شورای سه نفره ی مامان و خاله و دایی توی اتاق ....دیگه نمی شه از دست های مادربزرگ رگ گرفت  به ناچار از پایش رگ گرفته اند.تماشای بدن رنجور و نحیفش برای هیچ کداممان قابل تحمل نیست.این سرطان،سرطان لعنتی حسابی از پا در آوردتش.

بدتر از همه ،آگاهی  مادربزرگ از بیماری خود است.در بستر دراز کشیده و ما اطراف او با چشمان اشکبار نشسته ایم.

:من خودم پس انداز دارم.مراسمم  را آبرومندانه اما نه چندان پرخرج بگیرید.سر سفره گریه نکنید مبادا غذا به کام مهمانها تلخ شود و....

این جملات آشنایند،بسیار آشنایند،نه؟!....مادربزرگ مثل مادر (علی حاتمی)سخن می گوید و وصیت می کند و....چقدر همه ی مادرها شبیه هم هستند.

بهار1383:باز همه دور هم جمع شده ایم.باز هم روزهای خوشی به سراغمان آمده.درست که بزرگترها موهایشان بیش از پیش سفید شده .درست که همه آن دل و دماغ سابق را ندارند .اما باز هم همه با همیم.دایی و پدربزرگ و دایی جان همه با خانواده هایشان اینجایند.مادربزرگ با همان شور و شعف همیشگی سفره ی هفت سین را آماده می کند و زیر لب دعا می خواند.

بهار1387:تصویر خندان مادربزرگ را اول از همه توی سفره ی کوچک و بی حال هفت سین می گذارم و سین ها را یکی یکی داخل سفره .

به تصویر مادربزرگ نگاه می کنم و دلم می گیرد.نه تخم مرغ رنگی هایم و نه سبزه ها و نه این سفره هیچ کدام آن روح و طراوت را ندارند.آن فوت کوزه گری مادربزرگ را نوه ی اول او ندارد!بهار همیشه و اول از همه به خانه ی او می آمد و حالا او نیست.

باز هم همه دورسفره جمع هستیم ،اما مادربزرگ در میانمان نیست.هیچ گاه روز آخری را که در آی سی یو مادربزرگ را با چشمان بسته و لوله ی اکسیژن بر دهان دیدم فراموش نمی کنم .دست و پیشانیش را بوسیدم و گفتم:مادربزرگ  تمام خاطرات خوش کودکیم با تو عجین شده ،دوستت دارم و هیچ گاه فراموشت نمی کنم.

 

 

....و حالا؛دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده.این دلتنگی خیلی سخته ،اما باید بهش عادت کرد.

مادربزرگ نازنینم،عیدت مبارک.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:12 توسط مهتاب |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

يادداشت حميده بانو عنقا؛ همسر اكبر رادي
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


نویسندگان

مریم

مهتاب


پیوندها

ايران تئاتر
سينماي ما
باران تلخ
arte
مهر هفتم


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS