تبليغاتX
سونات پاییزی

سونات پاییزی

از زماني که من و مهتاب تصميم گرفتيم اين وبلاگ رو راه بندازيم چند ماه مي گذره. اولش فقط حرف بود

بعدش هم تبديل شد به يک وبلاگ خالي! فيلم و کتاب وموسيقي جديدي نبود که به دستمون رسيده

 باشه و ما با آب و تاب درباره اش حرف زده باشيم و نگفته باشيم: بايد درباره اش تو وبلاگ بنويسيم!

و بعد...اونقدر سرمون شلوغ مي شد که وقتي براي اين سونات پاييزي باقي نمي موند! اين چند روز اما

 هر دو براي نوشتن وقت گذاشتيم. براي نوشتن مطلبي که از تمام شيفتگي هامون مهمتر بود...

                                                    *****     

 

    

هفتمين روز زمستون براي ما از هر روز ديگه اي سردتر بود...

شب قبلش قرار گذاشتيم که ساعت ۹ صبح جلوي تالار وحدت باشيم. بوديم...چند دقيقه هم زودتر.

 عده اي از اهالي تئاتر به دور پيکر استاد اکبر رادي حلقه زده بودند.محمد رحمانيان٬مهتاب نصيرپور٬حميد

امجد٬ محمد چرمشير٬ايوب آقاخاني٬نادر برهاني مرند و...

جمعي پر از سکوت و اندوه با بغض هاي فروخورده...انتظار داشتم جمعيتي چندين برابر جمع حاضر ببينم

اما حضور همين چهره هاي آشنا دلگرمم کرد و اميد داشتم تا پايان مراسم خيلي از بزرگان ديگر را در اين

جمع مصيبت ديده ببينم.

ايرج راد مراسم را شروع کرد.خيلي کوتاه و کمي قابل پيش بيني سخن گفت. و بعد نماينده وزارت ارشاد

و علي نصيريان چند کلمه اي صحبت کردند. در آخر هم صدرالدين شجره که سيل اشک امانش نداد

و نتوانست بيشتراز چند کلمه صحبت کند و...تمام شد!

تجمع اهالي تئاتر براي وداع با بزرگترين نمايشنامه نويس چند دهه اخير ايران فقط ۱۵ دقيقه بود...

قطعا منظورم برپايي مراسم چند ساعته سخنراني در سوگ هنرمندي که درزمان حياتش مظلومانه

زيست و قدر نديد ٬ نيست. و شخصا از برگزاري انواع مراسم  ـ به اصطلاح ـ بزرگداشت بعد از درگذشت

هنرمندان و نويسندگان ـ که نمونه اش رو در سالها و ماههاي اخير کم نديديم ـ بيزارم. ولي معتقدم بودند

 کساني که لازم بود در اين مراسم چند کلمه اي صحبت کنند. گذشته ازاين تا آخرين لحظه ي حرکت 

جمع به سوي قطعه هنرمندان اميدوار بودم به انبوه شدن جمعيت. اما...

مراسم کم رونق بود و در سطحي بسيار پايين تر از ارزش و منزلت استاد...

جاي خالي بسياري از بزرگان حس مي شد. بازيگراني که سالها به آثارش جان دادند يا ديگراني که نام

رادي رو دوباره بر سر زبان ها انداختند...خبر وداع او با تلفن و sms به گوش همه رسيد واين ابتدا و بيش

از هر چيزي اهالي تئاتر رو خشمگين کرد از اين همه بي اعتنايي رسانه ها... و انتظار مي رفت حداقل با

 حضور گسترده در اين مراسم اعتراضشون رو بيان کنند.

فقط آه مي کشم و از اندوه و افسوس سرشارم... افسوس مي خورم که در زمانه اي زندگي کردم که هم

 عصر بزرگترين درام نويس دورانم بودم و از شنيدن و آموختن دانش و تجربياتش محروم. و افسوس از

اينکه تنها٬ شاهد زندگي و وداع مظلومانه اش بودم... تمام وجودم بغض شده. اين بغض تا مدت ها در ما

  مي ماند...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 22:43 توسط مریم |


نمي خواستم چيزي بنويسم.گاهي مظلوميت يک آدم و بي وفايي به يک هنر مند آنقدر شديد و آنقدر

 

دردناک است که نمي توان سخني گفت.

 

بايد در تنهايي و سکوت اشک ريخت و به اين فکر کرد که از فردا بايد به نبود عزيزي فکر کني که بسيار به

 

 او مديوني.

 

بايد در تنهايي و سکوت به صفحه ي تلويزيون زل بزني که هزار و يک خبر بي اهميت و مضحک به اشاره

 

اي ولو کوتاه و گذرا به کوچ هنر مند بزرگي چون رادي ارجحيت دارد.

 

بايد در سکوت و تنهايي به آقا گل وموسي و انيس و گيلان و جلال و ساناز بينديشي.

 

بايد در سکوت و تنهايي به بغض فرو خورده ي حميد امجد و محمد چرم شير و اشک هاي محمد رحمانيان

 

 که در پاسي از شب وبا  منت و لطف  دوستان مي توانند نيم ساعتي !درباره ي پنجاه سال عمر پربار

 

 هنرمندي چون رادي حرف مي زنند بنگري .

 

بايد به آهسته با گل سرخ ،به شب روي سنگفرش خيس به تانگوي تخم مرغ داغ به مرگ در پائيز به

 

لبخند باشکوه آقاي گيل و....بينديشي و اشک بريزي.

 

بايد دلت از اين پس براي گيلان باراني براي رشت سرسبز بسوزد که فرزند خلف خود را از دست داده

 

،تنها کسي که مي توانست ملودي اين شهر باراني را براي تو باز خواند.

 

دلم گرفته ،دلم سخت گرفته ....اين  عمر پربها و اين همه نمايشنامه ي شاهکار و ...اينهمه مظلوميت.

 

پائيزه بدي است .اول قيصر رفت و حالا تو .نامه ات به استاد بيضايي عزيز که اميدوارم ساليان سال از

 

برکت وجودش بهره ببريم را مي خوانم و به تو مي انديشم به تو يي که با نوشته هايت براي من دنياي

 

 کوچک زيبايي ساختي و بسيار به من آموختي.

 

...و از فردا صبح در اين شهر دلگير و غم گرفته ديگر مرد آرام و مهرباني نيست تا پشت ميز کار اتاق

 

کوچکش بنشيند و برايمان بگويد آنچه بايد گفت را.

 

قصه گو خود قصه شد..........

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 21:40 توسط مهتاب |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

يادداشت حميده بانو عنقا؛ همسر اكبر رادي
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


نویسندگان

مریم

مهتاب


پیوندها

ايران تئاتر
سينماي ما
باران تلخ
arte
مهر هفتم


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS