|
با هزار بدبختی کلیدو از جیبم در میارم و قفل در رو باز می کنم ،تو دستم پر از پاکت های رنگارنگ آبمیوه و قوطی های کمپوته،به محض باز شدن در پدر بزرگمو می بینم که روبروم ایستاده.... اسفند 1376؛چند روزی بیشتر به عید نمونده،از سرما دارم یخ می زنم زنگ درو با فشار می زنم،پدر بزرگ در رو باز می کنه ،مادربزرگ داره لاله های قرمز خوشرنگ و بزرگ رو با احتیاط دستمال می کشه.تلفن زنگ می زنه من و زندایی هجوم می بریم طرفش ،مادربزرگ می گه مژگانه.حدسش درسته،خاله خبر خوشی می ده،فردا قراره آخرین نوه ی خانواده ی بزرگ ما به دنیا بیاد....به نظر ما پارسا زیبا ترین چشم های دنیا رو داره،پدربزرگم استیو مک کوئین! صداش می کنه .موقع تحویل سال همه دور سفره ی هفت سین جمعند.عید زودتر از همه جا به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ میاد.مثل همیشه مامانجونی برای همه ی بچه ها سبزه سبز کرده.مثل همیشه عطر سنبل همه جا رو گرفته.مثل همیشه هر هفت تا سین کامل و بی نقص توی سفره چیده شدن.مثل همیشه به بچه ها تذکر می دن تا دلشون می خواد خودشونو با میوه و شیرینی و شکلات خفه کنند تا وقتی مهمانها می آیند جلوی اونها مثل قحطی زده ها به تنقلات هجوم نبرند. مثل همیشه همه اینجا جمعند،نوه ها و دامادها و عروس و دختر ها و پسرها و دایی جان و دختر دایی ها و....همه جمعند.دایی مثل همیشه ما رو از خنده رو ده بر می کنه و مادربزرگ و پدربزرگ اسکناس های نوی لای قرآن رو می دن به ما. زل می زنم به باغچه ی پر گل پدر بزرگ و دعای یا مقلب رو می خونم و از صمیم قلب دعا می کنم:(خدایا این آرامش و خوشبختی رو از ما نگیر.) مهتاب :سلام بابابزرگ. بابابزرگ:سلام عزیزم،چی شده؟ مهتاب:هیچی نگران نباش. به چشم های پف آلود ناشی از کم خوابیش نگاه می کنم.به سرعت می روم طرف آشپزخونه .پس از چند ثانیه مکث همونطور که پشتم بهشه و صدام می لرزه،می گم:مامانجونی می خواد بیاد خونه. تابستان 1376:....همه خونه ی مادر بزرگ جمعیم.از این سر خانه تا آن سر سفره ی بزرگی پهن کردند و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش گذاشتن.ما بچه ها سر گرم بازی با پارسای شیرین و خنده روییم.زنها داخل آشپزخانه مشغول پچ پچ کردن و مردها دور سفره مشغول غر زدن که پس چی شد این ناهار؟...فضولی کردنم نتیجه میده و بالاخره سر از پچ پچ زنها تو آشپزخونه در میارم،بالا خره امید(پسر دایی مادرم)یکی رو پسندید.دختر همسایه ست،خوشگله و تحصیلکرده و خانم!مادربزرگ از صمیم قلب می خنده و خوشحاله:...پس چی که آرزو دارم؛من تو دار دنیا یک برادر دارم و یک پسر برادر.مادربزرگ با مامان می رند خرید،پارچه بگیرن بدن بدوزن.مامانجونی همیشه به لباس هاش حساسه.باید یک : لباس شب شیک و سنگین باشه.ما به آلبوم عکس های مادربزرگ نگاه می کنیم و به لباس های دکلته ی خوشرنگی که پیش از انقلاب می پوشید حسرت می خوریم!مراسم نامزدی چند هفته بعده ،اما از حالا تو خونه ما دربزرگ که دو تا کوچه پایین تر از خونه ی دایی جونه جشن و پایکوبی برپاست.از حالا همه به فکر انتخاب لباس و آرایشگاه و غیرند....آخ که همه چیز چقدر خوبه. سر گیجه گرفتم ،منو فرستادن تا خونه رو جمع و جور کنم ،اما آخه اینجا که همیشه تر و تمیزه.خونه ی مادربزرگ مثل گل می مونه،پس من چیکار کنم؟!در کابینت رو باز می کنم و استکان های لبه باریک و براق رو بر می دارم و می ذارم تو سینی .سماور رو پر کردم و صدای غلغلش در اومده...مثل همیشه دستمو می سوزونم. زمستان 1377.دیگ بزرگ شله زرد رو گذاشتن زیر داربست درخت مو تا برف نشینه توش.مامان و خاله و زندایی راست و چپ حرص می خورن و به ما می گن انقدر نیان طرف دیگ،داغه،آخرش می سوزین ها.ما بچه ها عاشق موقعی هستیم که زعفرون و کره ها رو می ریزن توی برنج سفید و رنگش می شه زرد .مادربزرگ می گه به وقتش همتونو صدا می کنم دیگو هم بزنین و صلوات بفرستین و دعا کنین.امید و نامزدش دست دردست هم از راه می رسن.عجب برف خوشگلی داره می یاد.مادربزرگ برای هر دوتاشون اسفند دود می کنه و می گه اول از همه اونا باید دیگو هم بزنند و حاجتشونو بگیرن! پدربزرگ رفته سر وقت کتاب مثنوی.می خواد یک جوری درون آشفته ی خودشو آروم کنه.تلفن زنگ می زنه . :الو،مامان چه خبر ؟ :هیچی داریم مراحل ترخیصو انجام می دیم . :کی می یان؟ :معلوم نیست. :دکترها چی می گن؟ (کلافه و خسته):نمی دونم،نمی دونم. تابستان 1378.پارسا گریه و بی تابی می کنه.مامانم می خواد ساکتش کنه اما نمی تونه.مردها همه رفتن توی اتاق و دارن با هم بحث می کنن.پدر بزرگ آرام گوشه ای نشسته و فکرمی کنه.دایی کلافه و عصبی پشت سر هم سیگار می کشه.پدرم همه رو به آرامش دعوت می کنه و خاله و شو هر خاله راه حل های مختلف و بررسی می کنن.مادربزرگ جانمازشو پهن کرده و داره با صدای بلند دعا می کنه:خدایا ،شادی بچه های منو ازشون نگیر.گوشه های مفاتیح پر از نذر و نیاز های مادربزرگه .فردا صبح چشممو که باز می کنم ،م یبینم همه ی زنها دارن وسایل خانه ی مادربزرگ رو به سرعت باد جمع می کنن.تمام کریستالهای سنگین توی بوفه.گلدان ها و میوه خوری ها.تلویزیون و ویدئو،مادربزرگ نگرانه راحتی های بزرگ آمریکاییشه:بذارین روشون ملحفه بندازم،آسیب نبینن.دایی تو حیاط به محمد و رضا(برادر و پسر خاله م )می گه برن سیگار بخرن.زندایی می گه:سعید،بسه دیگه.می دونی این چندمیه؟! مامان و خاله همون طور که دارن وسایلو جمع می کنن به مادربزرگ دلداری می دن. :همه چی درست می شه. ما باید ا زاین خونه بریم!آخه چرا؟!یعنی من باید از خانه ی درندشتی که اینهمه خاطره ی خوب ازش دارم دل بکنم.من عاشق این باغچه ی پر از گل و سبزی ام.آخه چی شده؟هیچ کس به پرسش های من پاسخ صریحی نمی دهد.آژانس اومده.آژانس؟!پس چرا هیچ ماشینی تو حیاط نیست؟!چی شده؟!.مادربزرگ از خونه می یاد بیرون.دایی می ره جلو و دست مادربزرگ رو می بوسه. :من همه چیو درست می کنم. مادربزرگ سر دایی و می بوسه:هزار تا از این زمین ها و ماشین ها و اسباب اثاثیه ها فدای یک تار موی تو ،عزیزم.... همه خونه ی ما جمعند.همه انگار دارن قایم باشک بازی می کنن.پچ پچ می کنن.به ما بچه ها اکیداً دستور داده شده پامونو از خونه بیرون نذاریم و با هیچ آدم مشکوکی حرف نزنیم.نصف وسایل مادربزرگ ، تو انبار و راهروی خونه ی ما پخش و پلاست.مادربزرگ هر شب سر نماز گریه می کنه.همه خسته و کلافه و عصبی هستند.دایی ورشکست شده.پول آپارتمانهایی که پیش فروش شده و خانه ی مادر بزرگ و زمین پدری و ماشین ها و....کافی نیست.هنوز خیلی خیلی کم دارن.دو تا گونی پر از چک های برگشتی و صد تایی شاکی ....روزگار مصیبت شروع شده..... زنگ می زنند.جلوی آیفون ایستادم.تصویر مادربزرگ نحیف و رنجورم رو که به دایی و دامادهاش تکیه داده از آیفون می بینم و ....نمی خواهم باور کنم .با صدای پدربزرگ به خودم می آیم . :پس چرا درو باز نمی کنی دخترم. در رو باز می کنم .تمام بدنم می لرزه.به خودم می گم :آروم باش . باید به مادربزرگ خوش آمد بگی و روحیه ات رو حفظ کنی....امید داشته باش....امید بهار 1380:مادربزرگ توی سفره ی هفت سین عکس بابابزرگ و دایی و دایی جون رو گذاشته .دلم بد جور گرفته .دوتایی نشستیم کنار سفره ی هفت سین و آرام آرام اشک می ریزیم. این دومین سالیست که از آنها دوریم.طی این دو سال من مونس و همنشین همیشگیه مادربزرگم.تو زمستان زیر کرسیه گرم و نرمش می نشینم و با هم از ایام خوش گذشته یاد می کنیم.با حسرت به روزهایی می اندیشیم که همه دور هم جمع بودیم .به مسافرتهای دلچسب تابستانی و ....من ،راستش هیچ امیدی ندارم به اینکه روزگار بار دیگر روی خوش به ما نشان دهد اما مادربزرگ همواره و در هر شرایطی امیدوار است و ...من چقدر به این همه امید و ایمان حسرت می خورم.امید و ایمانی که مادربزرگ را در بدترین شرایط ممکن ،چهار پنج سال تمام سرپا نگه می دارد تا دوری پدر،پسر و برادرش را تاب بیاورد و برای خانواده های آنان پشت و پناه باشد.....او این سالهای جهنمی را یک به یک پشت سر می گذارد ،اما..... باز هم شورای سه نفره ی مامان و خاله و دایی توی اتاق ....دیگه نمی شه از دست های مادربزرگ رگ گرفت به ناچار از پایش رگ گرفته اند.تماشای بدن رنجور و نحیفش برای هیچ کداممان قابل تحمل نیست.این سرطان،سرطان لعنتی حسابی از پا در آوردتش. بدتر از همه ،آگاهی مادربزرگ از بیماری خود است.در بستر دراز کشیده و ما اطراف او با چشمان اشکبار نشسته ایم. :من خودم پس انداز دارم.مراسمم را آبرومندانه اما نه چندان پرخرج بگیرید.سر سفره گریه نکنید مبادا غذا به کام مهمانها تلخ شود و.... این جملات آشنایند،بسیار آشنایند،نه؟!....مادربزرگ مثل مادر (علی حاتمی)سخن می گوید و وصیت می کند و....چقدر همه ی مادرها شبیه هم هستند. بهار1383:باز همه دور هم جمع شده ایم.باز هم روزهای خوشی به سراغمان آمده.درست که بزرگترها موهایشان بیش از پیش سفید شده .درست که همه آن دل و دماغ سابق را ندارند .اما باز هم همه با همیم.دایی و پدربزرگ و دایی جان همه با خانواده هایشان اینجایند.مادربزرگ با همان شور و شعف همیشگی سفره ی هفت سین را آماده می کند و زیر لب دعا می خواند. بهار1387:تصویر خندان مادربزرگ را اول از همه توی سفره ی کوچک و بی حال هفت سین می گذارم و سین ها را یکی یکی داخل سفره . به تصویر مادربزرگ نگاه می کنم و دلم می گیرد.نه تخم مرغ رنگی هایم و نه سبزه ها و نه این سفره هیچ کدام آن روح و طراوت را ندارند.آن فوت کوزه گری مادربزرگ را نوه ی اول او ندارد!بهار همیشه و اول از همه به خانه ی او می آمد و حالا او نیست. باز هم همه دورسفره جمع هستیم ،اما مادربزرگ در میانمان نیست.هیچ گاه روز آخری را که در آی سی یو مادربزرگ را با چشمان بسته و لوله ی اکسیژن بر دهان دیدم فراموش نمی کنم .دست و پیشانیش را بوسیدم و گفتم:مادربزرگ تمام خاطرات خوش کودکیم با تو عجین شده ،دوستت دارم و هیچ گاه فراموشت نمی کنم. ....و حالا؛دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده.این دلتنگی خیلی سخته ،اما باید بهش عادت کرد. مادربزرگ نازنینم،عیدت مبارک. + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:12 توسط مهتاب |
فکر نمی کردم آخرین روزهای سال٬ تا این حد برایم شوک آور باشد... شوک آور و ناامید کننده...
"هفت" لغو امتیاز شد.... یاد روزهایی افتادم که " گزارش فیلم" ٬ مجله ی محبوب آن سال های من ٬ به همین سرنوشت دچار شد٬با این تفاوت که شاید در مورد "گزارش فیلم" زیاد دور از ذهن نبود.اما این بار... هر چه فکر می کنم به جایی نمی رسم! در این سال ها و به خصوص در چند ماه اخیر٬با افت کیفی محسوس مجله هایی مثل "فیلم" و "فیلم نگار" مجله ی "هفت" به وضوح توانسته بود مخاطبان بیشتری جذب کند٬ چه از لحاظ محتوا٬ چه از نظر گرافیک و... و حالا نامش به عنوان یک مجله ی لغو امتیاز شده در کنار هشت مجله ای قرار گرفته که فرسنگ ها با آن ها فاصله دارد! "هفت" حتی با" دنیای تصویر "هم که مجله ای هم سنخ آن است ٬ قابل مقایسه نبود چه برسد به مجله ی "صبح زندگی"! جالب است خبر لغو امتیاز این مجلات زمانی اعلام شد که مردم عزیز و البته هنرمندان و اهل قلم ٬ درست یکی دو روز قبل از آن٬ عزم راسخ و اراده ی ملی(!) شان را ثابت کرده بودند٬ و درست زمانی که همه در تکاپوی استقبال از سال نو هستند....فکر بدی هم نبوده! اینطوری این قضیه٬ خیلی زودتر از موارد مشابه به دست فراموشی سپرده می شود و تنها خاطره ای از آن می ماند و فقط ما می مانیم و نوشتن چند خط به بهانه ی افسوس و اعتراضی که حتی به گوش خودمان هم نمی رسد... آقای احمد طالبی نژاد٬ که از معدود منتقدان با تدبیری است که می شناسم و مورد علاقه و احترام من هستند ٬خبر از تنظیم شکایت نامه ای داده اند که قرار است به هیئت نظارت بر مطبوعات فرستاده شود....آقای طالبی نژاد؟! به کجا می خواهید شکایت کنید؟!! دیگر مجله ای نمانده که سر هر ماه بی صبرانه منتظرش باشم و ای کاش حد اقل دلیلش را می دانستم... و ای کاش در سال جدید جواب سوال های بی پاسخم را بیابم٬ جواب نمی دانم های مکرر. .. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 21:18 توسط مریم |
"آواز گنجشك ها" ساخته فيلمساز ايراني مجيد مجيدي زندگي و جهان بيني يك گاركر ساده را در ايران امروز با حال و هوايي شاعرانه به تصوير مي كشد. فيلم با رقص شترمرغ هاي گردن كشيده آغاز مي شود.تصويري بديع و سرشار از ظرافت كه نه تنها شخيت اصلي را در فيلم مسحور مي كند بلكه تماشگران برلين را نيز مجذوب خود كرد. اين تصوير دلبستگي كريم ميان سال را به طبيعتي نشان مي دهد كه او را احاطه كرده و زندگي اش با آن سازگار شده است. رضا ناجي موشكافانه و با علاقه نقشي را ايفا مي كند كه نماينده ي تمام عيار طبقه ي كارگر ايراني و شرايط زندگي آنهاست. كريم هنگامي كه درمي يابد سمعك دخترش از كار افتاده است تمام تلاش اش را براي تهيه آن قبل از امتحانات فرزندش به كار مي گيرد تا نبود آن آينده ي دختر را خدشه دار نكند. اما از بخت بد كارش را از دست مي دهد چراكه مسئول فرار يكي از شتر مرغ ها شناخته مي شود. مجيدي اين بار نيز مانند فيلم قبلي و كانديد اسكارش " بچه هاي آسمان" دغدغه هاي مردم فرودست را كانون توجهش قرار داده است. در اينجا او به خصوص روي كودكاني تاكيد مي كند كه بر خلاف بزرگسالاني كه درگير دنيايي بي رحم هستند رؤياهايشان را فراموش نكرده اند. پسر كريم در آرزوي پرورش ماهي هاي قرمز در آب انبار براي ميليونر شدن است. سادگي رؤياي او و سماجتش در تحقق اين رؤيا آن روي سكه ي احساسات پدري است كه بتدريج گرفتار مبارزه براي ادامه ي زندگي مي شود. بر خلاف نئو رئاليسم ايتاليايي كه در آن ناكامي هاي طبقه كارگر روستايي به تصوير كشيده مي شد در اين فيلم دنيايي پر از سياهي و شكست وجود ندارد بلكه مجيدي تلاش مي كند با كمك نيروي خيال. طبقات اجتماعي را با هم آشتي دهد در حاليكه آسيب پذيري اين در كنار هم زيستن را به طريقي شاعرانه بيان مي كند. آسيبي كه به دليل ازخودبيگانگي فردي در جامعه اي كه در نبردي دائمي براي بقاست بوجود مي آيد. همه براي زندگي به يكديگر وابسته هستيم. پس انزوا و فردگرايي مانع بقا و ماندگاري است. وآنچه كه مجيدي در اين فيلم تصوير مي كند واقعيت طبيعت است. فرار گريزناپذير كريم در صحنه اي كه با مسافري درگيري لفظي پيدا مي كند براي او فرصتي فراهم مي آورد كه همه چيز را از صفر شروع كرده و ارزش هاي بنيادين زندگي را بار ديگر كشف كند. كريم هنگامي كه در خانه بستري مي شود به آنچه كه موجب حفظ و بقاي زندگي است پي مي برد: اتحاد ديگران و شكوه زندگي روزمره. منبع: arte.tv Martin Rosefeldt + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 20:40 توسط مریم |
(یادداشتی بر فیلم "دوازده" ساخته نیکیتا میخالکف)
"دوازده"٬ ساخته میخالکف٬فیلمنامه سرراستی دارد.دوازده نفر با عوالم و تصورات متفاوت در مقام هیئت منصفه ای قرار می گیرند که باید گناهکاری یا بی گناهی پسری نوجوان را که متهم به قتل پدرخوانده اش شده است٬اثبات کنند.میخالکف در این فیلم تقریبا ازمشخصات سینمای روسیه دور شده وبه موضوعی انسانی و جهان شمول می پردازد وآنچه که داستان فیلم را به درامی پر تعلیق بدل می کند٬ کنار هم نهادن آدم هایی است که هر یک در دنیای خود سیر می کنند اما در انتها همگی ناچارند بر سر موضوع مرگ و زندگی یک انسان به توافق برسند. نکته ای که در ابتدای فیلم جلب نظر می کند٬برگزار شدن جلسه ی هیئت منصفه در یک سالن ورزشی است.گویی این دوازده نفر اعضای تیمی را تشکیل می دهند که قرار است یک بازی را در این سالن شروع کنند٬بازی که ابتدا توسط یک نفر آغاز می شود٬کسی که تلاش می کند بر بقیه پیروز شود و بتدریج و با تدبیر٬ موفق می شود بقیه اعضا را نیز با خود همراه کند. میخالکف٬ با گرد هم آوردن این آدم ها٬ جامعه ای کوچک را به تصویر می کشد که قابل تعمیم به همه ی جوامع است.جامعه ای که انسان ها در آن ٬همه چیز را ابتدا ساده انگاشته و پیروی کورکورانه را به تامل و تصمیم گیری ترجیح می دهند٬اما در این میان یک نفر به عنوان معترض بر می خیزد و دیگران را وا می دارد تا در باره ی تصمیم خود اندکی فکر کنند. هر چند این تامل و تصمیم گیری های چندباره٬ در فیلم آمیخته به طنز میخالکف٬ برای هر یک ازاین آدم ها جنبه ی شخصی داشته و هریک با توجه به انگیزه و احساسی شخصی تصمیم خود را عوض می کنند ٬اما همین امر٬ آنها را به حرکت واداشته تا جایی که خود برای پیدا کردن مدرکی که بی گناهی پسر را اثبات کند٬ دست به کار می شوند. میخالکف با صحنه های فلاش بکی که در لابه لای این گفتگوها٬بحث ها وتصمیم ها گنجانده٬ مخاطب را نیز وارد بازی می کند و از او می خواهد خود به قضاوت بنشیند. صحنه هایی که چگونگی زندگی فلاکت بار این نوجوان را در کودکی و در بحبوحه ی جنگ نشان می دهد و اینکه چگونه توسط افسر ارتشی که اکنون او را به قتلش متهم کرده اند٬ به فرزندخواندگی پذیرفته شده است. و اینگونه مخاطب ٬عضوی است که در کنار این دوازده نفر بدنبال دلایل خود برای اثبات گناهکاری یا بی گناهی این پسر نو جوان می گردد. علاوه بر تعلیقی که در جلسه ی هیئت منصفه و بر فضای میان آنها حاکم است٬در میان صحنه های فلاش بک نیز این تعلیق به خوبی احساس می شود٬چرا که گاهی این صحنه ها برای مخاطب شک برانگیز بوده٬ طوری که وی نوجوان را گناهکار تشخیص می دهد و گاهی بر عکس٬ یقین می یابد که او بی گناه است. این صحنه ها علاوه بر اینکه به ریتم فیلم کمک کرده و آن را از یکنواختی در می آورد٬ به مخاطب نیز فرصت می دهد تا خود قضاوت کند. و در انتها این عناصر طوری کنار هم چیده شده اند که مخاطب با رای هیئت منصفه همراه می شود. میخالکف که با فیلم مشهورش "سوخته از آفتاب" پس از ناکام ماندن در فستیوال فیلم کن٬ در سال ۱۹۹۴ توانست اسکار بهترین فیلم خارجی سال را از آن خود کند٬ امسال نیز با فیلم "دوازده" در همین رشته٬ کاندید جایزه ی اسکار است. و این فیلم تمام شاخصه های یک فیلم اسکاری را به خوبی داراست. باید منتظر ماند و دید آیا او این بار هم موفق می شود این جایزه را تصاحب کند؟! + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 23:25 توسط مریم |
در زندگی زخم هایی هست..... (نگاهی به فیلم کفاره ساخته ی جو رایت) در دقایق ابتدایی فیلم ،براونی پس از آنکه سیسیلیا و رابی را از پشت شیشه ها و بی آنکه صدایشان را بشنود می بیند ،رهسپار باغ زیبایشان می شود، از دالان تو در تو و رو یایی باغ عبور می کند تا به خلوت خود پناه برده و با در آمیختن قوه ی تخیل و تصویری که دیده داستانی سر هم کند .این شاید بزرگترین تفاوت رابی و براونی است.دسته ای از آدم ها مانند براونی می توانند با ادغام گوشه ای از واقعیات زندگی و تخیل بی حدشان داستانی خلق کنند و عده ای هم مانند رابی ساده دل و مهربان حتی قدرت نوشتن یک نامه ی چند خطی و ابراز علاقه ی ساده به محبوب برایشان کاری بس دشوار و سخت است.اینگونه است که آدم هایی مانند براونی گاه با همان قدرت خارق العاده ای که در اختیار دارند می توانند زندگی اطرافیانشان را دستخوش تغییراتی تلخ و شیرین کنند ،براونی از آن دالان رویایی می گذرد تا تقدیر تلخی برای خواهرش رقم زند . رابی ،براونی کوچک و حساس را از عمق آب های خروشان رودخانه نجات می دهد تا احساسی بچه گانه (شبیه همان احساسی که بسیاری از ما در آن سن و سال نسبت به پسرهای جوان داشتیم!)شکل گرفته و براونی تقدیری رقم زند که سالها بعد خواهرش سیسیلیا تنها و بی پناه در عمق آبهای سرد و آلوده مدفون شود و معشوقه اش نیز در مکانی دورتر و کثیف تر از او در حالی چشم به رویایی محقق نشده دوخته ،بمیرد.با این حال همان گونه که گفتم امثال براونی می توانند تقدیر اطرافیان را به گونه ای تراژیک و یا بالعکس با پایانی خوش رقم زنند،پس وی می تواند رویایی محقق نشده ی خواهر و معشوقش را اگر نه در زمان حیاتشان که پس از مرگ به آنها باز گرداند.هر چند که در این میان نباید منکر غذابی شد که خود خالق از تقدیری که برای مخلوقانش رقم زده می برد.صدای تند و ممتد شاسی های ماشین تحریر در لحظات بحرانی ماجرا ،در مواقعی که می توانست سرنوشت به گونه ای دیگر رقم بخورد نشان دهنده ی عمق غذابی است که نویسنده می کشد و تداعی گر این جمله ی کلیشه ای و پر حسرت :کاش زمان به عقب باز می گشت تا من بتوانم جبران کنم....کاش... 1.جو رایت و باز هم اقتباس ادبی: در جایی خواندم رایت خود را طرفدار سر سخت رئالیسم بریتانیایی می داند.با این اوصاف انتخاب رمان محبوب و مشهور یان مک ایوان پس از غرور و تعصب آستین ،در راستای همان دغدغه ی همیشگی رایت است.کفاره یک درام حماسی عاشقانه ی عظیم است!که رایت در نمایش هر کدام از وجوه آن ،قدرت هدایت و خلاقیت خود را به رخ کشیده ونشان می دهد موفقیت غرور و تعصب به هیچ وجه اتفاقی نبوده است. هر چند که تقریباً در تمامی نقد ها برای نمایش تبحر کارگردانی رایت به صحنه ی مشهور دانکرک(رویارویی سربازان و مردم عادی در نزدیکی ساحل و شهر بازی)اشاره شده و این نمای طولانی بدون قطع را با آن تعداد سیاهی لشگر و لوکیشن عظیمش نشاندهنده ی تبحر رایت می دانند،به عقیده ی من قدرت خلاقیت رایت نه در این صحنه که بیشتر و پیشتر در نیمه ابتدایی فیلم خود را نشان می دهد.در گرد همایی خانواده ی اشرافی تالیس در یک روستای دور افتاده در اوایل دهه ی سی.بازی های فوق العاده ی بازیگران ،صداگذاری عالی ، موسیقی بی نظیر و اشراف کامل کارگردان به نوع زندگی و روابط خانواده های اشرافی بریتانیایی آن دوره به علاوه ی شیوه ی خلاقانه ی که برای روایت (نمایش دو واقعه ی حیاتی و سر نوشت ساز در زندگی هر سه شخصیت اصلی از دو منظر)بکار برده شده،خود را نشان می دهد.متاسفانه نیمه دوم فیلم به زیبایی و پختگی نیمه ی ابتدایی نیست و به یمن سکانس مشهوری که پیشتر بدان اشاره شد سرپا می ماند.ریتم فیلم در بعضی صحنه ها کند و کشدار است و سرنوشت قهرمانان در صحنه ی وداع شور انگیز سیسیلیا و رابی (سیسیلیا سوار بر اتوبوس قرمز رنگ از معشوق عازم جبهه اش خداحافظی می کند و دور و دور تر می شود و ما می دانیم که بازگشتی در کار نیست)در اواسط فیلم پایان آن را لو می هد.اگر رایت انرژی و دقتی همپای نیمه ی ابتدایی فیلم را برای نیمه ی دوم و صحنه های جنگ می گذاشت ،بی شک می شد تاوان را یک شاهکار خواند. با این حال فیلم در سر و شکل کنونی هم یک موفقیت تمام عیار برای کارگردان بسیار جوانش است و افسوس و حیرت از اینکه در بخش نامزد های دریافت جایزه ی بهترین کارگردانی اسکار نامی از رایت نیست! 2..موسیقی:شک نکنید که لیاقت مجسمه ی زرین اسکار را دارد. موسیقی ماریانلی با آن اوج و فرود های عالی و آن ترکیب بی نظیر صدای شاسی های ماشین تحریر با نوای پیانو که به شدت در خدمت مضمون اصلی اثر است از همان دقایق ابتدایی فیلم میخکوبمان می کند.اوج گرفتن صدای شاسی های ماشین تحریر در لحظات کلیدی ماجرا که نقشی سر نوشت ساز در وضعیت سه کاراکتر اصلی فیلم دارد در نیمه ی ابتدایی وهمراهی نوای مسحور کننده ی پیانودر لحظات تنهایی سه کاراکتر اصلی در نیمه ی دوم فیلم یک تنه ارزش آن را یکی دو ستاره ارتقا می دهد.علی رغم آنکه برایم انتخاب بهترین موسیقی از میان کار عالی بلترامی در 3:10 به یوما ،آلبرتو ایگلسیاس برای بادبادک باز و ماریانلی برای کفاره مشکل بود ،به موسیقی عالی فیلم جو رایت رای می دهم .هنگامی که در لحظات پایانی فیلم به چهره ی ونسا ردگریو که به ما زل زده نگاه می کنید به صحنه ی فوق العاده ای ابتدای فیلم و آن موسیقی عالی که براونی را همراهی می کند باندیشید . 3.بازی ها :برگ برنده ی فیلم بازی (رومولا گارای )است.بازیگری که ایفاگر نقش براونی 18 ساله است. بازی هر سه بازیگر نقش براونی ،سایرس رونان (به روال سالهای اخیر باز هم شاهد بازی حیرت انگیز از یک کودک در فیلم سینمایی هستیم و حال پس از کیشا کسل هیوز و ابیگل برسلین اینبار نوبت اوست)،رومولا گارای و ونسا ردگریو(علی رغم حضور کوتاه مدتش مثل همیشه تاثیر گذار است)بی نقص و عالی است .با این حال رومولا با سکوت ها ی آزار دهنده و ارتعاش صدا و چشم های غمگینش به زیبایی هر چه تمام تر درون متلاطم براونی و عذابی که می کشد را انعکاس می دهد.جیمز مک اوی نیز که با نارنیا و آخرین پادشاه اسکاتلند به سینمادوستان معرفی شد ،پس از ایفای نقش تام لفروی در جین شدن ،دراین فیلم همبازی کایرا نایتلی است و زوج بسیار موفقی را با وی تشکیل می دهد. کاملاً مشخص است نقش مثبت و منفعل رابی روی کاغذ آنچنان جای کار نداشته و این حضور قدرتمند مک اوی است که نقش را پر رنگ میکند .بازی مک اوی خصوصاً در تمام سکانس های مربوط به جنگ و در صحنه ی رو یارویی دوباره با سیسیلیا عالی است.کایرا نایلی خوب است اما نه به اندازه ی غرور و تعصب.علی رغم حضور مقتدرش به نقش دختر بزرگ یک خانواده ی اشرافی که همه چیزش را در راه وصال معشوق فدا می کند ،به اندازه الیزابت غرور و تعصب قوی نیست.جالب آنکه ابتدا قرار بوده نایتلی نقش براونی را بازی کند . علی رغم پیش بینی منتقدین مبنی بر نامزد شدن نایتلی و مک اوی برای اسکار هیچ کدام از این دو بازیگر شایسته ی نامزد شدن نبودند که این در مورد مک اوی ،بی انصافی است. + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 20:38 توسط مهتاب |
(یادداشتی بر فیلم "به همین سادگی" ساخته رضا میر کریمی)
به همین سادگی٬ همانطور که از نامش پیداست فیلمی است ساده در باره ی یک روز معمولی از زندگی یک زن . رضا میر کریمی این بار قدم به دنیایی متفاوت گذاشته و مخاطب را وارد دنیای زنی می کند که نمونه اش کم نیست. این بار قرار نیست با دنیایی شگفت انگیز و پر از اوج و فرود روبرو شویم بلکه شاهد زندگی زنی از طبقه متوسط هستیم که خیلی خوب به تصویر کشیده شده است. در این فیلم روزمرگی٬ سادگی٬تنهایی یک زن خانه دار ایرانی چنان روان وبا ظرافت تصویر شده که مخاطب را به راحتی با خود همراه می کند و علیرغم داشتن چنین موضوعی ٬ریتم فیلمنامه که در آثاری از این دست مهمترین رکن محسوب می شود٬ درست و مناسب بوده و موجب کسالت مخا طب نمی شود . پیداست میر کریمی با این فیلم به بخشی از دغدغه های احساسی اش پاسخ گفته که در همراهی مخاطب نیز موفق بوده است. فیلمنامه به لحاظ پرداختن به این موضوع خاص٬ چنان ماهرانه نگاشته شده و به جزئیات چنان دقیق پرداخته شده که گویی توسط یک زن نوشته شده است. طاهره٬ به عنوان زنی خانه دار٬ به کارهای خانه می رسد٬ به همسایه اش کمک می کند و رفتاری مادرانه با بچه هایش دارد اما به رغم سادگی زندگی اش ٬از لحاظ درونی پر از تلاطم و پیچیدگی و بحران است.شاید دنیای طاهره٬دنیایی است که هر کدام از ما در دوره ای از زندگی با آن مواجه می شویم٬ گرفتار شدن در دایره ی تنهایی و روزمرگی که رهایی از آن آسان نیست. بنابراین٬ این روزمرگی شامل همه ی آدم هاست. انتخاب مناسب هنگامه قاضیان برای نقش طاهره به خاطر بازی خوب وچهره و میمیک غم بار او از نکات مثبت فیلم بوده و بخش عمده ای از به بار نشستن فیلمنامه مدیون بازی خوب اوست و درون گرایی و تنش های درونی طاهره را به حد معقول تصویر می کند. شاید بی ربط نباشد اگر بگویم با دیدن "به همین سادگی" ٬اپیزود زندگی لورا براون در فیلم ساعت ها (با بازی جولین مور)برایم تداعی شد. در ساعت ها لورا زنی خانه دار و به ظاهر خوشبخت از طبقه ی متوسط است که دچار روزمرگی شده و در نتیجه ی یک کشمکش و بحران عمیق درونی تصمیم به ترک خانه می گیرد تا خود کشی کند. طاهره بسیار شبیه لوراست.هر دو زن از طبقه متوسط بوده و ویژگی های مشترکی دارند و با وجود تفاوت فرهنگی و حتی زمانی٬ دغدغه های درونی و تنهایی این دو زن چنان به هم نزدیک است که شاید بتوان نام آن را یک تاثیرپذیری از سوی میر کریمی دانست.طاهره نیز در آستانه ترک خانه است اما صبوری٬ تعهد و یا شاید نوعی عادت به وضع موجود او را به ماندن و تحمل وا می دارد. ارتباط طاهره با فرزندانش٬با همسایه ها٬با معلم شعرش٬ با همسرش و حتی با آدم هایی که نمی شناسد به نوعی بعدی از شخصیت او را آشکار می کند. میر کریمی با پرداختن به جزئیات و نشانه های بصری که هرکدام را می توان سمبل یک احساس درونی دانست٬بر تاثیر این فضا می افزاید و جسارتش را در پرداختن به چنین موضوع ساده ای با تسلط تکنیکی اش بیان می کند. هر چند هنوز سینمای ما به چنین فیلم هایی عادت ندارد و کافی است تا المان هایی نظیر تنهایی و درون گرایی و ساختار ساده در یک فیلم وجود داشته باشد تا به آن انگ جشنواره ای بودن یا کپی ناشیانه از فیلم هایی از این دست بزنند. اما فیلم میر کریمی نه تنها کپی یا تقلید از فیلمی نیست بلکه نمونه ی قابل تقدیر یک فیلم ساده است. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 22:21 توسط مریم |
هلن: تحمل تماشای آدمها یی که می رفتند رستوران و لقمه های غذا رو می چپونن تو دهنشون نداشتم.وقتی از سر ناچاری می رفتم توی رستوران ؛دنج ترین و خلوت ترین جا رو انتخاب می کردم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم یواشکی غذا مو می خوردم و می زدم بیرون. تماشای آدمهایی که در رستوران با هم دیگه حرف می زنن و می خندن و غذا می خورند ؛تهوع آور بود..... داشتیم درباره ی فیلم راتاتوی حرف می زدیم که بحثمون کشید به غذا وغذا خوردن . گفت:مثلاً می بینی وقتی می ری رستوران چقدر غذا بیشتر بهت می چسبه و لذت می بری.تماشای آدمهایی که راحت و آرام نشسته اند پشت میز هاشون و دارن با اشتها و ولع لقمه های کوچیک غذا رو تو دهنشون مز مزه می کنند تو رو هم به اشتها می یاره.مگه نه؟ ...و من در اون لحظه،درست در اون لحظه احساس کردم که در درونم اتفاقی افتاد... اولین داستان مجموعه ی (یک روز قشنگ بارانی)رو به خاطر همین دوست دارم.داستان آدمی (آدم که نه ،فرشته ای )که بزرگترین رسالتش در این دنیا آنست که عینک بدبینی را از چشم های یکنفر بردارد و عینک خوشبینی را جایگزینش کند .می تونم تا حدی احساس هلن رو درک کنم وقتیکه در پایان داستان از اینکه می بینه جا پای آنتوان گذاشته غرق در لذت می شود.ادم های بدبین همیشه دوست دارند ناجی پیدا بشه و آنها را با زندگی آشتی دهد.اگر این ناجی پیدا شود برای این آدم بدبین یک چیز مسلم است:ناجی خود را هرگز ترک نخواهد کرد. ادت معمولی: از نظر دوستهام شبیهه قصه های پریان بود.من می تونستم با نویسنده ی محبوبم که سالها عاشقانه دوستش داشتم ملاقات کنم. شب قبلش از خوشحالی و ذوق مرگی خوابم نبرد و روز بعد چند بار جلوی آینه خودمو بر انداز کردم و انواع و اقسام تیپ ها رو زدم و ازمادر و خواهرم نظر خواستم .تقریباً کل مسیر رو تا دفتر نویسنده ی محبوبم پرواز کردم و خدا می دونه چند بار در دلم گفتم:آروم باش ،مهتاب آروم باش. موقعی چشمم به نویسنده ی محبوبم خورد که در احاطه ی چندین دختر جوان و جذاب و سینه چاکش بود.آیا می دانست،دختر خجالتی و کم حرف(بهتره بگم لال!)ی که روبروش نشسته بود و مستاصل داشت تعداد تارموهای سفید شده ی او را می شمرد تا چقدر شیفته اش بود. :خب،حالتون خوبه؟ :..... :حالتون خوبه؟ :..... :خانم؟ :..... اینکه مسیر بازگشت از دفتر نویسنده ی محبوب تا خانه به نظرش طولانی ترین و خسته کننده ترین راهی بود که به عمرش رفته(همون مسیری که موقع رفت کوتاهترین و زیباترین مسیری بود که در زندگی دیده بود!)خیلی مهم نبود.مشکل اصلی وقتی بود که کلید رو توی در چرخاند و چشمش به مادر و خواهرش افتاد که مشتاق و سراپا گوش دم در اتاقش منتظر بودند تا او دیدار رویاییش!!! را برایشان باز گوید. چقدر دوست داشت خدا فرصت دیگری به او بده.برای اولین بار در زندگی آرزو می کرد زمان به عقب بر گرده تا او بتونه گند کاریش رو جبران کنه .اما نه...فایده ای نداشت. امانوئل اشمیت انقدر آدم ماهی هست که به عنوان خالق داستان (ادت معمولی)این فرصت دو باره رو در اختیار ادت معمولی بذاره تا بتونه همه چیز رو راست و ریس کنه. دوست دارم برای نویسنده ی محبوبم یک نامه بنویسم .بنویسم: (وقتی یک روز ،که امیدوارم هر چه دیرتر سر برسه،به بهشت رفتید خدا بهتون نزدیک خواهد شد و بهتون خواهد گفت:آقای ...،یک عالمه مردم می خوان برای کارهای نیکتون روی زمین ازتون تشکر کنن ))و در بین این میلیون ها آدم مهتاب معمولی هم هست.مهتاب معمولی که ببخشید ولی طاقت نداشت تا اون وقت صبر کنه)). کسی چه می دونه شاید شانس بیارم و نویسنده ی محبوبم موقعی که از عالم و ادم خسته شده و می خواد خودشو غرق کنه ،دست کنه تو جیبش و ورقه ی مچاله شده ی به نظر بی اهمیتی و در بیاره و نامه ی منو توش بخونه و بیاد در خونه ی منو بزنه ...اگر این اتفاق نیفته ؛چاره ای نیست جز اینکه شب و روز دعا کنم بهشتی وجود داشته باشه و خدایی که مثل اشمیت مهربون و پر احساس باشه. اینکه که مجموعه داستان (یک روز قشنگ بارانی)رو انقدر دوست دارم .نه فقط بخاطر احساس نزدیکی و همذات پنداری که در برهه ای از زندگی خودم و بعضی آدمهای این مجموعه دیدم (و تصور می کنم هر کس دیگری هم می تواند شباهتی میان خود وآدمهای داستان هلن،ادیل،لیلی،ادت،امه و....بیابد)، نه فقط بخاطر علاقه ی قلبی و قدیمی که پس از خواندن نمایش عالی (خرده جنایتای زنا شوهری)و (نوای اسرار آمیز) نسبت به اشمیت پیدا کردم کردم.نه فقط بخاطر اینکه این کتاب را زمانی خواندم که در به در به دنبال معجونی سحر انگیز برای آرامش یافتن بودم و....که همه اینها هم هست ،اما دلیل مهمتری هم دارم.....نه،دلیلش را نمی گویم.باید خودتان به سراغ کتاب بروید ،ببنید نویسنده در چه سالی ،در چه قرنی و در چه جوی کتاب را نوشته،بعد داستان ها را بخوانید و از همه مهمتر با تمام وجود باورشان کنید؛آنوقت منظورم را می فهمید. مهتاب + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:57 توسط مهتاب |
از زماني که من و مهتاب تصميم گرفتيم اين وبلاگ رو راه بندازيم چند ماه مي گذره. اولش فقط حرف بود
بعدش هم تبديل شد به يک وبلاگ خالي! فيلم و کتاب وموسيقي جديدي نبود که به دستمون رسيده باشه و ما با آب و تاب درباره اش حرف زده باشيم و نگفته باشيم: بايد درباره اش تو وبلاگ بنويسيم! و بعد...اونقدر سرمون شلوغ مي شد که وقتي براي اين سونات پاييزي باقي نمي موند! اين چند روز اما هر دو براي نوشتن وقت گذاشتيم. براي نوشتن مطلبي که از تمام شيفتگي هامون مهمتر بود... ***** هفتمين روز زمستون براي ما از هر روز ديگه اي سردتر بود... شب قبلش قرار گذاشتيم که ساعت ۹ صبح جلوي تالار وحدت باشيم. بوديم...چند دقيقه هم زودتر. عده اي از اهالي تئاتر به دور پيکر استاد اکبر رادي حلقه زده بودند.محمد رحمانيان٬مهتاب نصيرپور٬حميد امجد٬ محمد چرمشير٬ايوب آقاخاني٬نادر برهاني مرند و... جمعي پر از سکوت و اندوه با بغض هاي فروخورده...انتظار داشتم جمعيتي چندين برابر جمع حاضر ببينم اما حضور همين چهره هاي آشنا دلگرمم کرد و اميد داشتم تا پايان مراسم خيلي از بزرگان ديگر را در اين جمع مصيبت ديده ببينم. ايرج راد مراسم را شروع کرد.خيلي کوتاه و کمي قابل پيش بيني سخن گفت. و بعد نماينده وزارت ارشاد و علي نصيريان چند کلمه اي صحبت کردند. در آخر هم صدرالدين شجره که سيل اشک امانش نداد و نتوانست بيشتراز چند کلمه صحبت کند و...تمام شد! تجمع اهالي تئاتر براي وداع با بزرگترين نمايشنامه نويس چند دهه اخير ايران فقط ۱۵ دقيقه بود... قطعا منظورم برپايي مراسم چند ساعته سخنراني در سوگ هنرمندي که درزمان حياتش مظلومانه زيست و قدر نديد ٬ نيست. و شخصا از برگزاري انواع مراسم ـ به اصطلاح ـ بزرگداشت بعد از درگذشت هنرمندان و نويسندگان ـ که نمونه اش رو در سالها و ماههاي اخير کم نديديم ـ بيزارم. ولي معتقدم بودند کساني که لازم بود در اين مراسم چند کلمه اي صحبت کنند. گذشته ازاين تا آخرين لحظه ي حرکت جمع به سوي قطعه هنرمندان اميدوار بودم به انبوه شدن جمعيت. اما... مراسم کم رونق بود و در سطحي بسيار پايين تر از ارزش و منزلت استاد... جاي خالي بسياري از بزرگان حس مي شد. بازيگراني که سالها به آثارش جان دادند يا ديگراني که نام رادي رو دوباره بر سر زبان ها انداختند...خبر وداع او با تلفن و sms به گوش همه رسيد واين ابتدا و بيش از هر چيزي اهالي تئاتر رو خشمگين کرد از اين همه بي اعتنايي رسانه ها... و انتظار مي رفت حداقل با حضور گسترده در اين مراسم اعتراضشون رو بيان کنند. فقط آه مي کشم و از اندوه و افسوس سرشارم... افسوس مي خورم که در زمانه اي زندگي کردم که هم عصر بزرگترين درام نويس دورانم بودم و از شنيدن و آموختن دانش و تجربياتش محروم. و افسوس از اينکه تنها٬ شاهد زندگي و وداع مظلومانه اش بودم... تمام وجودم بغض شده. اين بغض تا مدت ها در ما مي ماند... + نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 22:43 توسط مریم |
نمي خواستم چيزي بنويسم.گاهي مظلوميت يک آدم و بي وفايي به يک هنر مند آنقدر شديد و آنقدر دردناک است که نمي توان سخني گفت. بايد در تنهايي و سکوت اشک ريخت و به اين فکر کرد که از فردا بايد به نبود عزيزي فکر کني که بسيار به او مديوني. بايد در تنهايي و سکوت به صفحه ي تلويزيون زل بزني که هزار و يک خبر بي اهميت و مضحک به اشاره اي ولو کوتاه و گذرا به کوچ هنر مند بزرگي چون رادي ارجحيت دارد. بايد در سکوت و تنهايي به آقا گل وموسي و انيس و گيلان و جلال و ساناز بينديشي. بايد در سکوت و تنهايي به بغض فرو خورده ي حميد امجد و محمد چرم شير و اشک هاي محمد رحمانيان که در پاسي از شب وبا منت و لطف دوستان مي توانند نيم ساعتي !درباره ي پنجاه سال عمر پربار هنرمندي چون رادي حرف مي زنند بنگري . بايد به آهسته با گل سرخ ،به شب روي سنگفرش خيس به تانگوي تخم مرغ داغ به مرگ در پائيز به لبخند باشکوه آقاي گيل و....بينديشي و اشک بريزي. بايد دلت از اين پس براي گيلان باراني براي رشت سرسبز بسوزد که فرزند خلف خود را از دست داده ،تنها کسي که مي توانست ملودي اين شهر باراني را براي تو باز خواند. دلم گرفته ،دلم سخت گرفته ....اين عمر پربها و اين همه نمايشنامه ي شاهکار و ...اينهمه مظلوميت. پائيزه بدي است .اول قيصر رفت و حالا تو .نامه ات به استاد بيضايي عزيز که اميدوارم ساليان سال از برکت وجودش بهره ببريم را مي خوانم و به تو مي انديشم به تو يي که با نوشته هايت براي من دنياي کوچک زيبايي ساختي و بسيار به من آموختي. ...و از فردا صبح در اين شهر دلگير و غم گرفته ديگر مرد آرام و مهرباني نيست تا پشت ميز کار اتاق کوچکش بنشيند و برايمان بگويد آنچه بايد گفت را. قصه گو خود قصه شد.......... + نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 21:40 توسط مهتاب |
|
| ||||||